این نشریه به صورت میانرشتهای در حوزه علوم و تکنولوژیهای نوین در معماری و عمران فعالیت میکند، لازم به ذکر است اعضای هیئت داوران و هیئت تحریریه از بین متخصصین و فعالان رشته معماری و عمران برگزیده شدهاند.
پروانه انتشار رسانه غیر برخطپژوهش های معماری نوین در زمینه معماری (تخصصی) به زبان فارسی و ترتیب انتشار فصل نامه به نام مؤسسه آموزش عالی غیرانتفاعی غیر دولتی فاطمیه (س) در تاریخ 1400/02/27 به شماره ثبت 87995 صادر شده است.امید است با رعایت قانون مطبوعات در تحقق رسالت فرهنگی و مطبوعاتی خویش موفق باشیم.
شماره شاپا: ISSN-2820-9818
⚠️با توجه به تأیید نهایی محتوای مقاله و مشخصات نویسندگان در مرحله انتشار، این نشریه پس از چاپ یا انتشار مقاله، از پذیرش هرگونه درخواست برای تغییر، ویرایش یا اصلاح متن مقاله، اطلاعات نویسندگان و سایر مشخصات مربوطه معذور است.⚠️
این نشریه بر اساس ضوابط و مقررات کمیسیون نشریات علمی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، پس از بررسی های تخصصی نشریه، در تاریخ 1405/03/19 توسط کمیسیون نشریات علمی تأیید و موفق به کسب رتبه «ب»شده است.
این نشریه بر اساس آیین نامه ارزیابی نشریات موسسه استنادی و پایش علم و فناوری جهان اسلام (ISC) در کمیته ارزیابی نشریات مورخ 1404/10/29 بررسی و برای ورود به فهرست نشریات لیست پایگاه استنادی علوم جهان اسلام تایید شد.
متن مقالات به زبان فارسی و چکیده آن به زبانهای فارسی و انگلیسی منتشر میشود.
در فرآیند داوری، فایل مقالات بدون ذکر نام نویسندگان برای داوران ارسال میگردد؛ بدین ترتیب، داوران از هویت و مشخصات نویسندگان مطلع نمیشوند و داوری بهصورتناشناس انجام میپذیرد. همچنین، نویسندگان نیز از هویت داوران خود آگاه نخواهند شد.
این نشریه از دریافت مقالاتی که نویسنده آنها، مقاله در حال داوری دارد معذور است.
هزینه داوری عادی مقاله 500.000 تومان، هزینه داوری سریع1.000.000 تومان و هزینه انتشار مقاله پس از پذیرش نهایی3.500.000 تومان است.
واریز هزینه از طریق درگاه پرداخت می باشد متعلق به مؤسسه آموزش عالی فاطمیه (س) شیراز
این نشریه در اصول اخلاق نشرعلمی از cope پیروی می کند.
چکیده این پژوهش با هدف تحلیل تطبیقی ضوابط طراحی فضاهای آموزشی کشور با استانداردهای بینالمللی از منظر روانشناسی محیط انجام شد تا میزان همپوشانی شاخصهای کالبدی با نیازهای ادراکی و تربیتی فراگیران تبیین گردد. روش تحقیق از نوع ترکیبی کیفی–کمی بوده و بر پایه تحلیل محتوای هدایتشده و کمیسازی همپوشانی میان شش سند ملی شامل نشریههای ۶۹۷، ۲۳۲، ۳۴۳، ۸۴۷، سند تحول بنیادین و زیرنظام فضا و فناوری، با چهار استاندارد جهانی LEED، WELL، OECD LEEP و DfE BB103 استوار است. در این پژوهش، بیش از ۳۵۰ بند و گزاره مرتبط با طراحی فضاهای آموزشی در فرآیند کدگذاری کیفی–کمی مورد تحلیل قرار گرفت. میزان همپوشانی شاخصها بر اساس فراوانی کدهای مشترک میان خوشههای روانشناسی محیط و بندهای ضوابط، و تبدیل آنها به درصد پوشش نسبی محاسبه شد. چارچوب کدگذاری شامل پنج خوشه تعامل اجتماعی، ایمنی و کنترل، طبیعت و بهزیستی، خوانایی، و بار شناختی است. یافتهها نشان میدهد میانگین همپوشانی ضوابط ملی با معیارهای جهانی حدود ۴۰٪ است؛ بهطوری که خوشه ایمنی با ۷۰٪ بالاترین و بار شناختی با ۲۵٪ پایینترین میزان پوشش را دارد که دلالت بر غلبه رویکرد کالبدی–کنترلی بر رویکرد ادراکی–تعاملی دارد. بر این اساس، پیامدهای سیاستی در سه سطح بازنگری راهبردی ضوابط ملی، طراحی مبتنی بر کیفیتهای ادراکی و حس تعلق، و مدیریت انعطافپذیر فضاهای آموزشی پیشنهاد میشود. نوآوری پژوهش در ارائه تحلیل تطبیقی نظاممند ضوابط طراحی فضاهای آموزشی کشور با استانداردهای معتبر جهانی و تبدیل مفاهیم نظری روانشناسی محیط به شاخصهای قابلتحلیل در سطح سیاستگذاری آموزشی است.
چکیده تحولات سریع فناوریهای دیجیتال و گسترش هوش مصنوعی، موجب شکلگیری رویکردهای نوینی در معماری و مدیریت محیطهای شهری شده است. در این میان، معماری دادهمحور بهعنوان یکی از مهمترین پارادایمهای نوظهور، ظرفیت بالایی در بهینهسازی مصرف منابع، ارتقای بهرهوری انرژی و افزایش تابآوری زیستمحیطی دارد. هدف پژوهش حاضر، تدوین چارچوب مفهومی معماری دادهمحور در عصر هوش مصنوعی با رویکرد پایداری زیستمحیطی است. این پژوهش از نظر ماهیت، کیفی بوده و با استفاده از مرور نظاممند ادبیات و روش تحلیل مضمون انجام شده است. دادههای پژوهش از طریق بررسی منابع علمی معتبر داخلی و بینالمللی در حوزههای معماری هوشمند، هوش مصنوعی، اینترنت اشیا، دوقلوهای دیجیتال و پایداری زیستمحیطی گردآوری شد. تحلیل دادهها بر اساس رویکرد براون و کلارک انجام گرفت و در فرایند کدگذاری، بیش از ۱۵۰ کد اولیه استخراج و در قالب مضامین سازماندهی شد. یافتههای پژوهش نشان داد که معماری دادهمحور در عصر هوش مصنوعی بر چهار مضمون اصلی شامل «زیرساخت دادهمحور و هوشمندسازی معماری»، «تحلیل هوشمند و تصمیمگیری تطبیقی»، «پایداری و تابآوری زیستمحیطی» و «حکمرانی، تعامل و بستر اجرایی» استوار است. نتایج همچنین نشان داد که عملکرد این رویکرد بر پایه چرخهای پویا شامل جمعآوری دادههای واقعیزمان، تحلیل هوشمند، تصمیمگیری تطبیقی و یادگیری مستمر شکل میگیرد. چارچوب مفهومی ارائهشده بیانگر آن است که تلفیق فناوریهای دادهمحور و هوش مصنوعی با اصول پایداری میتواند زمینهساز توسعه ساختمانها و شهرهای هوشمند، پایدار و تابآور شود. این پژوهش ضمن توسعه ادبیات نظری معماری دادهمحور، میتواند مبنایی برای سیاستگذاری و طراحی محیطهای شهری هوشمند در آینده باشد.
چکیده میراث مذهبی در گفتمان معاصر، مفهومی با حدود ثابت و تعریفی یکدست به شمار نمیآید؛ زیرا در پیوند میان دین، فرهنگ، سیاست و میراثسازی شکل میگیرد و معنای آن با گزینش، بازنمایی و رسمیتبخشی نهادهای میراثی دگرگون میشود. مسئله اصلی از فاصله میان برداشتی پدید میآید که گروههای دینی از مکان دارند و صورتی که نظامهای حقوقی و اداری برای شناسایی، ارزیابی و مدیریت آن پدید میآورند. بدین سبب، حفاظت از این میراث تنها با تشخیص ویژگیهای تاریخی و معماری تحقق نمییابد و به شناخت منطقهایی نیاز دارد که ارزش مذهبی را به موضوعی عمومی و قابل سیاستگذاری تبدیل میکند. هدف نوشتار، تبیین تحول مبانی، گسترش قلمرو مداخله و بازشناسی چالشهای حفاظت از میراث مذهبی در اسناد بینالمللی است. مطالعه با رویکردی کیفی، ماهیتی توصیفی ـ تحلیلی و روش اسنادی صورت گرفت. پیکره تحلیل را کنوانسیونها، منشورها، بیانیهها، توصیهنامهها و متون حقوقی، نظری و مدیریتی تشکیل داد. اسناد با نمونهگیری هدفمند برگزیده شد و پس از سنجش اصالت، اعتبار، نمایایی و معناداری، گزارههای مرتبط استخراج و در دستههای زمانی و موضوعی سامان یافت. سپس روابط درونی، گسستها و مسیرهای تحول با استدلال منطقی و تفسیر تطبیقی واکاوی شد. یافتهها نشان میدهد حمایت از مکانهای مذهبی از مصونیت در مخاصمه و تضمین آزادی عبادت آغاز شد و بهتدریج ارزشهای تاریخی، معماری، فرهنگی و معنوی، همراه با بستر، منظر، مشارکت و مدیریت پایدار را دربرگرفت. با وجود این گسترش، ارزش قدسی هنوز با معیارهای عمومی میراث شناخته میشود، تفکیک امر ملموس و ناملموس پیوند زنده عناصر مکان را مختل میسازد و جایگاه گروه متولی نیز از سطح مشورت فراتر نمیرود. بر این پایه، موضوع حفاظت را باید رابطهای تاریخی و پویا میان معنای مذهبی، صورت مادی، کاربرد و تداوم اجتماعی مکان دانست. در پایان، اعتبار هر مداخله به میزان پاسداشت دلالت قدسی مکان، نظم حضور و نقش مؤثر گروه متولی وابسته است.
چکیده تأثیر محیطهای آموزشی و درمانی ویژه برای کودکان اوتیستیک بهطور قابلتوجهی بر فرآیندهای یادگیری و درمان آنها مؤثر است و طراحی فضاهای آموزشی با در نظر گرفتن نیازهای خاص این کودکان میتواند به بهبود وضعیت آنها کمک کند. در این تحقیق، به بررسی تأثیر محیطهای آموزشی ویژه کودکان اوتیستیک بر فرآیندهای یادگیری و درمان در شهر تبریز پرداخته شده است. هدف این تحقیق بررسی تأثیر معیارهای طراحی فضاهای آموزشی بر بهبود یادگیری و درمان کودکان اوتیستیک از طریق تحلیل دادههای کیفی و کمی بوده است. برای جمعآوری دادههای کیفی، از ۲۰ نفر خبرگان در زمینه طراحی فضاهای آموزشی برای کودکان اوتیستیک استفاده شد که با آنها مصاحبههای نیمهساختاریافته انجام گرفت. در بخش کمی، ۳۰۰ نفر از والدین و کادر فضاهای آموزشی کودکان اوتیستیک بهعنوان نمونه انتخاب شدند تا پرسشنامههای مرتبط با تأثیر محیط بر یادگیری و درمان را تکمیل کنند. نتایج نشان داد که کاهش محرکهای حسی با ضریب رگرسیون ۰٫۷۸ بیشترین تأثیر را بر یادگیری و درمان کودکان اوتیستیک دارد. همچنین فضاهای آرامشبخش با ضریب رگرسیون ۰٫۴۵ و آزادی حرکت بدون موانع با ضریب رگرسیون ۰٫۶۵ تأثیرات معناداری بر فرآیند یادگیری و درمان داشتهاند. مدل تحقیق توانست ۷۲ درصد از واریانس متغیر وابسته را تبیین کند که نشاندهنده برازش بالای مدل است. بنابراین، طراحی فضاهای آموزشی ویژه برای کودکان اوتیستیک باید با اولویتبندی فاکتورهایی مانند کاهش محرکهای حسی، فضاهای آرامشبخش و آزادی حرکت صورت گیرد تا تأثیرات مثبتی بر یادگیری و درمان کودکان داشته باشد.
چکیده کاهش انگیزش، مشارکت و درگیری شناختی دانشآموزان، همراه با محدودیت برخی محیطهای یادگیری در پاسخگویی به نیازهای ادراکی و تجربی کودکان، ضرورت توجه همزمان به ادراک دانشآموزان از محیط آموزشی و راهبردهای بازیمحور را برجسته میسازد. پژوهش حاضر با هدف بررسی ادراک دانشآموزان دوره ابتدایی از ارتباط ویژگیهای محیط یادگیری، بازیوارسازی و یادگیری مبتنی بر بازی با تجربه یادگیری، توان شناختی ادراکشده و دلبستگی به مدرسه انجام شد. توان شناختی ادراکشده در این پژوهش شامل توجه و تمرکز، حافظه فعال، حل مسئله و تفکر خلاق است. روش پژوهش کمی و از نوع توصیفی ـ پیمایشی بود. نمونه پژوهش شامل ۳۸۴ دانشآموز دوره ابتدایی در 3مدرسه دولتی دخترانه پایه سوم تاششم منتخب شهر همدان بود که به روش نمونهگیری طبقهای انتخاب شدند . دادهها با پرسشنامه محققساخته ۳۶ گویهای و در قالب طیف لیکرت پنجدرجهای گردآوری و با استفاده از نرمافزار SPSS 26، آزمون کولموگروف–اسمیرنف، t تکنمونهای و فریدمن تحلیل شد. نتایج نشان داد میانگین ارزیابی پاسخدهندگان از مؤلفههای محیط یادگیری بالاتر از مقدار معیار مقیاس بود و در رتبهبندی فریدمن، تنوع فضای کالبدی، آرامش و راحتی محیط، مناظر طبیعی و تنوع رنگی بهترتیب در رتبههای نخست تا چهارم قرار گرفتند. همچنین، دانشآموزان بازیوارسازی و یادگیری مبتنی بر بازی را با انگیزش، مشارکت و کیفیت مطلوبتر تجربه یادگیری مرتبط دانستند. یافتهها بیانگر اهمیت ادراک دانشآموزان از ویژگیهای محیط یادگیری و راهبردهای بازیمحور در شکلگیری تجربه آموزشی مطلوب، توان شناختی ادراکشده و احساس تعلق به مدرسه است. با توجه به ماهیت خودگزارشی و پیمایشی دادهها، نتایج ناظر بر ادراک دانشآموزان است و نباید بهعنوان سنجش عینی کیفیت کالبدی مدارس، اثبات رابطه علّی یا تأیید نقش میانجی تجربه یادگیری تفسیر شود.
چکیده یکی از ویژگیهای بارز انسان در جهت رشد و توسعه فردی خلاقیت است. این موضوع بهطور ذاتی در انسان نهادینهشده و بروز آن قابل پرورش است بهگونهای که تقویت آن نیاز به بسترسازی داشته و با ایجاد شرایط و امکانات میتوان در جهت ارتقا آن گام برداشت. با توجه به تعداد زیاد دانشکدههای معماری و علاقهمندان این رشته نیاز به پروراندن خلاقیت دانشجویان در دوران تحصیل حائز اهمیت است. سؤال اصلی این تحقیق آن است که چه عواملی در ارتقا خلاقیت دانشجویان معماری نقش مؤثر دارند؟ تاکنون تحقیقات زیادی در زمینه خلاقیت خصوصاً در کودکان انجامشده، اما مطالعات محدودی در زمینه ارتقا خلاقیت در بزرگسالی و برای دانشجویان معماری با توجه به اینکه رشته آنها باهنر درگیر است، انجامشده است. این پژوهش باهدف تأثیر همزمان عوامل شخصیتی و محیطی بر خلاقیت دانشجویان معماری انجام شد. روش تحقیق ازنظر هدف کاربردی و ازنظر ماهیت کمی است. جامعهی آماری شامل دانشجویان مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد در پنج دانشکدهی معماری شهر اصفهان بوده و 254 پرسشنامهی معتبر با روش نمونهگیری سهمیهای گردآوری شد. نتایج حاصل از پرسشنامه در نرمافزار (اس.پی.اس اس) و آموس تحلیلشده و روش تحلیل دادهها توصیفی - استنباطی هست. یافتههای پژوهش حاضر در تأیید بسیاری از مطالعات پیشین نشان میدهد که عوامل محیطی و فردی نقش تعیینکنندهای در خلاقیت دانشجویان معماری دارند. نتایج با دیدگاههای آمابیل و مککوی و ایوانز همسو است که محیط فیزیکی و ادراک فضایی را محرک فرایند خلاقیت میدانند. نتایج نشان داد رابطه مستقیمی میان خلاقیت با ریسکپذیری و پشتکار وجود دارد. همچنین در بعد عوامل محیطی، عناصر طبیعی که شامل آب، گیاهان و نور طبیعی هستند بیشترین اثر را بر افزایش خلاقیت دانشجویان دارند.
چکیده تنظیم حریم روانی و تحقق کیفیت خلوت در معماری مسکونی، به شکلی بنیادین با ساختار و سنخیت ملموس مرزبندیهای کالبدی گره خورده است. چرا که کیفیت افراز فضا مستقیماً بر چگونگی کنترل محرکهای محیطی و تفکیک قلمروهای عمومی و خصوصی اثر میگذارد. با این حال، در دگرگونیهای کالبدی مسکن معاصر، غلبه مفرط شفافیت یا چیدمان نامنتظم مرزها، فرآیند پایش اطلاعات بصری و صوتی را با چالش مواجه ساخته و الگوهای سنتی محرمیت را دستخوش تغییر کرده است. هدف اصلی این پژوهش، واکاوی تطبیقی نقش مکانیسمهای مرزبندی فضایی و درجات صلبیت کالبدی بر میزان و کیفیت حفظ خلوت در تیپولوژیهای پرتکرار ساختمانهای مسکونی منطقه یک شهر تهران است. این پژوهش از نوع تحقیق کیفی بوده و با روش توصیفی-تحلیلی و استدلال منطقی به نگارش درآمده است. به طوری که ابتدا شاخصههای سنجش محصوریت و تنظیم حریم از طریق مطالعات کتابخانهای استخراج گردید و سپس متغیرهای پژوهش بر روی سلولهای فضایی منتخبی از نمونههای موردی این منطقه، به صورت منفرد و تطبیقی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. نتایج پژوهش حاکی از آن است که یک رابطه مستقیم و سلسلهمراتبی میان ضریب صلبیت جدارهها و درجه خلوتپذیری فضاها برقرار است. به گونهای که فضاهای عمیق مانند اتاق خواب اصلی به واسطه اتکاء بر مرزهای صلب، بیشترین شاخص خلوت را کسب کردهاند و عرصههای عمومی و مشاع نظیر پارکینگ در پایینترین سطح قرار دارند. همچنین یافتهها نشان میدهد که علاوه بر درجه صلبیت، انتظام هندسی مرزها نقشی حیاتی در مهار محرکها دارد. چنانچه استقرار مرزهای محو یا بازشوها فاقد نظم و قاعده مشخص باشد، فضا دچار عارضه ازدحام بصری و صوتی شده و شاخص خلوت افت میکند. در حالی که افزایش مساحت فضاها در تلاقی با کوچکسازی عرض درگاهها، ضریب محصوریت کالبدی را تقویت میکند. همچنین، بهرهگیری از عناصر نیمهصلب مدرن در آستانهها، بدون ایجاد انقباض فضایی، پایداری حریم و کیفیت خلوت را به طور چشمگیری ارتقاء میبخشد.
چکیده باغ فین کاشان بهعنوان یکی از شاخصترین نمونههای باغ ایرانی، واجد نظامی پیچیده از معناست که در تعامل میان عناصر طبیعی، سازمان فضایی و تجربه ادراکی مخاطب شکل میگیرد. با وجود مطالعات متعدد درباره فرم، هندسه و نمادپردازی باغهای ایرانی، سازوکار دقیق تولید معنا در این فضاها، بهویژه از منظر نشانهشناسی نظاممند، کمتر بهصورت روشمند مورد تحلیل قرار گرفته است. مسئله اصلی این پژوهش تبیین چگونگی عملکرد عناصر طبیعی باغ فین کاشان بهعنوان نشانه و بررسی نحوه تولید و تثبیت معنا در سازمان فضایی باغ بر اساس چارچوب سهگانه نشانهشناسی پیرس است. هدف پژوهش، تحلیل نقش آب، گیاه، زمین و کوشک بهمثابه نشانههای شمایلی، نمایهای و نمادین و واکاوی روابط دلالتی میان آنها در شکلدهی به تجربه ادراکی مخاطب است. روش تحقیق کیفی با رویکرد توصیفی–تحلیلی است و دادهها از طریق مطالعات اسنادی، تحلیل منابع نظری، برداشتهای میدانی، تصاویر و مدارک فضایی گردآوری و با کدگذاری نشانهای تحلیل شدهاند. یافتهها نشان میدهد که عناصر طبیعی باغ فین بهطور همزمان در سه سطح شمایلی، نمایهای و نمادین عمل میکنند و معنا نه بهصورت ایستا، بلکه بهعنوان فرآیندی تدریجی و پویا در حین حرکت، مشاهده و تأمل مخاطب شکل میگیرد. آب و کوشک بهعنوان نشانههای غالب، نقش محوری در تثبیت معنا دارند، درحالیکه گیاه، زمین و مسیرها بهعنوان نشانههای تقویتی، چارچوب ادراکی و فضایی معنا را فراهم میکنند. همچنین، روابط بیننشانهای و بُعد زمانی عناصر، باغ فین را به متنی زنده و چندلایه تبدیل میکند که معنا در آن پیوسته بازتولید میشود. نتایج پژوهش نشان میدهد که باغ فین کاشان نمونهای برجسته از تجلی نشانهشناسی پیرسی در معماری منظر ایرانی است.
چکیده بازیابی و بازسازی ساختمانهای آموزشی در سالهای اخیر به یکی از دغدغههای اصلی سیاستگذاری در ایران تبدیل شده است. بررسیهای میدانی نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از ساختمانهای آموزشی کشور که عمدتاً در دهههای ۱۳۵۰ و ۱۳۷۰ ساخته شدهاند، اکنون با چالشهای متعددی روبهرو هستند. نارساییهای سازهای، آسیبپذیری در برابر زلزله و عملکرد نامطلوب انرژی از مهمترین این چالشها بهشمار میروند. این پژوهش با هدف تدوین چارچوبی برای تصمیمگیری چندمعیاره در بهسازی یکپارچه ساختمانهای دانشگاهی انجام شده است. در این چارچوب، چهار حوزهی پایداری اجتماعی-اقتصادی، ایمنی، بهرهوری انرژی و پایداری فرآیند بهصورت همزمان سنجیده میشوند. روش اصلی پژوهش، فرآیند تحلیل سلسلهمراتبی (AHP) است. این روش با مشارکت گروههای مختلف ذینفع و با بهکارگیری تکنیک دلفی اجرا شده است. چارچوب پیشنهادی بر روی ساختمان اصلی دانشگاه آزاد اسلامی واحد طارم در استان زنجان پیادهسازی شده است. چهار سناریوی بهسازی شامل گزینههای حداقل، معمولی، توسعهیافته و حداکثر با یکدیگر مقایسه شدهاند. یافتهها نشان میدهد که گزینهی «توسعهیافته» با امتیاز ۳۶۸/۰ بالاترین اولویت را دارد؛ اما باید توجه داشت که اختلاف امتیاز این گزینه با گزینهٔ 'حداکثر' (۳۵۵/۰) کم است (۰۱۳/۰). این گزینه شامل عایقبندی کامل پوستهی خارجی، بازطراحی فضای داخلی و ساماندهی حیاط مرکزی است. گزینهی حداکثر با امتیاز ۳۵۵/۰ در جایگاه بعدی قرار گرفته است. تحلیل حساسیت نشان میدهد که این اولویتبندی در برابر تغییرات وزن معیارها از استحکام قابلقبولی برخوردار است. نتایج این پژوهش میتواند به مدیران دانشگاهی و نهادهای برنامهریزی کشور در تخصیص بهینهی منابع و تصمیمگیری آگاهانه برای بهسازی ساختمانهای آموزشی یاری رساند.
مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده، انتشار آنلاین از 20 اسفند 1404
ماهرخ قلی زاده، محمدمهدی مولایی
چکیده در حوزه ساختمان برای به حداقل رساندن تقاضای انرژی و بهبود مدیریت انرژی ساختمان ها با توسعه فناوری های کاهش انرژی مرتبط با بازشوها در سال های اخیر موورد توجه بسیار قرار گرفته است.در این پژوهش یک پنجره در فضای نشیمن یک ساختمان مسکونی در نظر گرفته شده است که با چندین تیپ از انواع شیشه های دو جداره و سه جداره و گازهای میانی متفاوت از لحاظ مدیریت انرژی حرارتی داخلی مورد بررسی قرار گرفته است.(نتایج بهینه ترین حالت) مواد تغییر فاز مبتنی بر پلیمر (PCM) برای کاربردهای ذخیرهسازی انرژی حرارتی (TES) اخیراً به دلیل پایداری بالا و انتقال فاز جامد به جامد بالقوه مورد توجه قرار گرفتهاند.در این پژوهش یک فضای نشیمن در اقلیم سرد تبریز شبیه سازی شده است که توسط یکی از پلاگین های انرژی آنالیزهای حرارتی برای بهترین حالت شیشه ها از نظر نوع و تعداد جداره ها میزان مصرف انرژی در یک اقلیم سرد را نشان میدهد.در این نمونه میزان سطح اشغال سطح شیشهWWR)) به میزان 0.6 سطح دیوار در نظر گرفته شده است و نوع مصالح انتخابی برای سقف,دیوار و کف فضا بصورت یکسان انتخاب شده است.بعضی از نتایج نشان می دهد که لزوما با افزایش تعداد جداره در پنجره ها مقاومت حرارتی حاصل نخواهد شد و در برخی از پنجره ها با تعداد جداره پایین تر اما لعاب کاراتر میزان صرفه جویی در انرژی بیشتر خواهد بود.
چکیده توسعه شهری و تخریب بافت های بومی اثرات مخربی بر محیط زیست شهری به دنبال دارد. از جمله این اثرات افزایش دمای شهرها است. این افزایش دما تبعاتی از قبیل تهدید سلامت شهروندان به دلیل افزایش تنش حرارتی و آلودگی گرفته تا بازتاب اقتصادی به دلیل افزایش نیاز به انرژی را دربر می گیرد ولی شاید مهمترین آن کاهش محدوده آسایش حرارتی زیست و فعالیت مردم باشد. مردم خطه جنوب ایران به فعالیت های جمعی بسیار اهمیت می دهند و با افزایش محدوده جزایر حرارتی منطقه فعالیت های جمعی آنها نیز کاهش پیدا می کند. هدف این پژوهش پیدا کردن محدوده جزایر حرارتی در مقیاس محلی در کرانه های ساحلی است. دادههای دما و سرعت باد از طریق اندازهگیریهای میدانی در ایستگاههای منتخب برداشت و روند تغییرات مکانی آنها با استفاده از تحلیل روند، آزمون ناپارامتریک Mann–Kendall، شاخص شیب Sen و تحلیل آستانه مورد ارزیابی قرار گرفت. پژوهش در دوره گرم تابستان، مرداد 1404، در دو گونه بافت جدید و بومی صورت پذیرفت تا تاثیر بافت ساحلی بر دمای هوا مورد بررسی قرار گرفت. نتایج نشان داد که روند کاهش سرعت باد در هر دو بافت از نظر آماری معنیدار است، در حالی که رفتار حرارتی دو بافت متفاوت بوده و بافت بومی پایداری بیشتری در برابر کاهش تهویه طبیعی از خود نشان میدهد. محدوده بحرانی دما (جزیره حرارتی) در بافت بومی در ۳/۱ انتهایی بافت و در بافت جدید در ابتدا و انتهای بافت قرار دارد.
چکیده بخش ساختمان سهم قابلتوجهی در مصرف انرژی و انتشار گازهای گلخانهای دارد و بهبود عملکرد انرژی آن از مهمترین راهکارهای دستیابی به توسعه پایدار به شمار میرود. در ایران، مبحث ۱۹ مقررات ملی ساختمان (ویرایش ۱۳۹۹)، چارچوب اصلی مدیریت مصرف انرژی را ارائه میکند، با این حال میزان انطباق الزامات آن با استانداردها و نظامهای ارزیابی بینالمللی ساختمانهای پایدار نیازمند بررسی است. پژوهش حاضر با هدف ارزیابی تطبیقی عملکرد انرژی یک ساختمان اداری دوطبقه (مطالعه موردی) به مساحت ۴۸۰ مترمربع در شهر کاشان، بر اساس سناریوی طراحی منطبق با مبحث ۱۹ و همچنین سناریوی بهینهسازی جهتگیری صورت گرفته و در نهایت مقایسه آن با استاندارد Minergie و سیستم ارزیابی CASBEE انجام شده است. برای این منظور، عملکرد انرژی ساختمان با استفاده از شبیهسازی انرژی پلاس در سه سناریوی پایه، بهینهشده مطابق مبحث ۱۹ و مجهز به سامانه فتوولتائیک ۴۰ کیلوواتپیک مورد بررسی قرار گرفت. سناریوی بهینه شامل بهبود عملکرد حرارتی پوسته با کاهش ضریب انتقال حرارت دیوارها، استفاده از پنجرههای کمگسیل، بهکارگیری پکیج چگالشی و اسپلیت اینورتر، کاهش نفوذ هوا و نصب سایهبان افقی جبهههای جنوبی بود. نتایج نشان داد که اجرای همزمان این راهکارها و همچنین سناریو جهتگیری بهینه ساختمان موجب کاهش 11/23 درصدی مصرف سالانه انرژی شد. همچنین افزودن سامانه فتوولتائیک متشکل از ۱۱۴ پنل، مصرف خالص سالانه بر مبنای تراز انرژی را به ۱۷۸۵۰ کیلوواتساعت در سال و شدت مصرف انرژی خالص را به 19/37 کیلوواتساعت بر مترمربع در سال کاهش داد که این محاسبه صرفاً بر مبنای تراز سالانه انجام شده و الگوی ساعتی خودمصرفی و صادرات به شبکه را بهطور مجزا مدل نشده است. ارزیابی بر اساس CASBEE نیز نشان داد که مجموعه راهکارهای پیشنهادی با دستیابی به شاخص BEE برابر با 1/33، ساختمان را در رتبه قابلقبول B+ قرار میدهد. با این حال، دستیابی به الزامات Minergie مستلزم اجرای اقدامات تکمیلی از جمله استفاده از تهویه مکانیکی با بازیابی حرارت و کنترل دقیق نفوذپذیری هوا از طریق آزمون بلوئردور است؛ الزاماتی که در مبحث ۱۹ فعلی بهصورت کافی مورد توجه قرار نگرفتهاند. بر پایه این یافتهها که حاصل یک مطالعه موردی هستند، به نظر میرسد بازنگری مبحث ۱۹ در حوزههای کنترل نفوذپذیری هوا، تهویه مکانیکی و کاهش ضرایب انتقال حرارت پوسته میتواند همگرایی بیشتری با استانداردهای پیشرفته جهانی ایجاد کند؛ تعمیم این یافته به سایر ساختمانهای اداری اقلیم گرم و خشک ایران نیازمند مطالعات تکمیلی با نمونههای متنوعتر است.
چکیده رنگ یکی از مؤلفههای اثرگذار محیط فیزیکی است که میتواند بر تجربه ادراکی، هیجانی و شناختی کاربران تأثیر بگذارد و از این طریق، فرایندهای خلاق را تحت تأثیر قرار دهد. با وجود پژوهشهای متعدد درباره اثر رنگ بر عملکرد شناختی و خلاقیت، تاکنون چارچوبی مبتنی بر شواهد برای سازماندهی رنگ در فضاهای کاری خلاق متناسب با مراحل مختلف فرایند خلاقیت ارائه نشده است. پژوهش حاضر با هدف تبیین الگوی کاربرد رنگ در طراحی فضاهای کاری خلاق در چارچوب نظریه فرایند خلاقیت گراهام والاس انجام شد. این پژوهش با رویکرد کیفی و به روش تحلیل محتوای عرفی انجام گرفت. مشارکتکنندگان بهصورت هدفمند انتخاب شدند و شامل ۲۵ نفر، متشکل از ۱۴ نفر از مدیران و کارکنان شرکتهای تبلیغاتی شهر تهران و ۱۱ نفر از استادان و پژوهشگران حوزههای مرتبط بودند. دادهها از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته گردآوری و بر اساس روش گرانهایم و لاندمن تحلیل شدند. مقولهها ابتدا بهصورت استقرایی و بدون اعمال طبقات نظری والاس استخراج و سپس در مرحلهای مستقل در چارچوب مراحل چهارگانه فرایند خلاقیت تفسیر شدند. یافتهها به استخراج شش مؤلفه ادراک رنگ شامل تحریککنندگی، انرژیبخشی، آرامشبخشی، ملایمت، جذابیت بصری و کارکردپذیری رنگ منجر شد. تفسیر این مؤلفهها در چارچوب مراحل چهارگانه فرایند خلاقیت والاس نشان داد که تحریککنندگی با مرحله آمادگی، آرامشبخشی و ملایمت با مرحله نهفتگی، انرژیبخشی با مرحله اشراق و کارکردپذیری رنگ با مرحله وارسی بیشترین تناسب مفهومی را دارند؛ همچنین جذابیت بصری میتواند با مراحل اشراق و وارسی مرتبط باشد. در مجموع، کارآمدی رنگ به انتخاب یک رنگ خاص وابسته نیست، بلکه به تناسب سازماندهی رنگ با نیازهای شناختی فعالیتهای خلاق در هر مرحله بستگی دارد. بر این اساس، پژوهش حاضر چارچوبی مفهومی برای کاربرد رنگ در طراحی فضاهای کاری خلاق ارائه میکند که میتواند مبنایی برای توسعه رویکردهای طراحی مبتنی بر شواهد در معماری داخلی و طراحی محیطهای کاری خلاق باشد.
چکیده آموزش دست آزاد در سال نخست معماری همواره با فاصلهای بنیادین میان مشاهده و ترسیم روبهرو است؛ دانشجو فضا، حجم، خط، عمق، بافت و نور را میبیند، اما همواره نمیتواند آنها را به زبان ترسیم، کروکی و راندو تبدیل کند. پژوهش حاضر با تمرکز بر این مسئله، تجربه بهکارگیری هوش مصنوعی را در آموزش دست آزاد به دانشجویان کارشناسی معماری بررسی میکند و هدف آن تبیین «مدل واسطهگری تصویری هوش مصنوعی» بهعنوان روشی برای تقویت فهم ترسیمی دانشجویان است. این پژوهش با رویکرد پژوهش مبتنی بر طراحی آموزشی و تحلیل کیفی- توصیفی در درسهای بیان معماری ۱ و ۲ دانشگاه شهید بهشتی در سال تحصیلی ۱۴۰۴-۱۴۰۵ انجام شد. در نیمسال نخست، یک گروه ۱۶ نفره از میان ۶۲ دانشجوی ورودی ۱۴۰۴ و در نیمسال دوم، سه گروه با حدود ۳۷ دانشجو در فرایند مشاهده و مداخله آموزشی قرار گرفتند. دادههای پژوهش شامل آثار آغازین و میانمرحلهای دانشجویان، خروجیهای واسط تولیدشده با هوش مصنوعی، یادداشتهای مدرس، بازخوردهای کلاسی، چارچوبهای ارزیابی ترسیم و راندو و نظر خبرگان بود. یافتهها نشان داد که تصویر واسط تولیدشده با هوش مصنوعی، در صورت هدایت تحلیلی مدرس، میتواند به آشکارسازی منطق خطوط، جهت گریز، تفکیک پیشزمینه و پسزمینه، کنترل بافت، حفظ سفیدی صفحه و راندوی هدفمند کمک کند. نتیجه پژوهش نشان میدهد که هوش مصنوعی در این مدل نه جایگزین دست آزاد، بلکه ابزاری برای تغییر کیفیت دیدن، تحلیلکردن و بازگشت آگاهانهتر دانشجو به ترسیم دستی است.
چکیده بخش ساختمان بهعنوان یکی از بزرگترین مصرفکنندگان انرژی، سهم قابلتوجهی در مصرف انرژی و انتشار آلایندههای زیستمحیطی دارد؛ ازاینرو، ارتقای عملکرد حرارتی ساختمانها و کاهش وابستگی به سامانههای مکانیکی گرمایش و سرمایش، از راهکارهای دستیابی به ساختمانهای کممصرف و پایدار تبدیل شده است. در این میان، مواد تغییر فازدهنده به دلیل قابلیت ذخیرهسازی و آزادسازی انرژی گرمای نهان، بهعنوان یکی از فناوریهای نوین مدیریت انرژی در ساختمان مورد توجه قرار گرفتهاند. با وجود مزایای متعدد، نسلهای اولیه این مواد به دلیل محدودیتهایی مانند رسانایی حرارتی پایین، نشت ماده در فرآیند تغییر فاز و کاهش پایداری در چرخههای حرارتی، با چالشهایی در کاربردهای ساختمانی مواجه بودهاند. هدف این پژوهش، بررسی روند تکامل نسلهای مختلف مواد تغییر فازدهنده، تحلیل ویژگیها، مزایا و محدودیتهای هر نسل و تبیین نقش نسل جدید این مواد در بهینهسازی عملکرد حرارتی ساختمان از طریق ادغام در پانلهای ساختمانی است. نوآوری پژوهش در ارائه یک تحلیل تطبیقی از روند تکامل فناوری این مواد، مقایسه نسلهای مختلف و بررسی قابلیتهای آنها در کاربردهای ساختمانی با تأکید بر پانلهای ساختمانی است. این پژوهش با رویکردی مروری–تحلیلی انجام شده است. بدین منظور، مقالات فارسی و انگلیسی منتشرشده در بازه زمانی ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۶ از پایگاههای علمی Scopus، Google Scholar، MDPI و SID با استفاده از کلیدواژههای مرتبط با مواد تغییر فازدهنده، عملکرد حرارتی ساختمان، پانلهای ساختمانی و ذخیرهسازی انرژی حرارتی گردآوری شدند. پس از غربالگری بر اساس ارتباط موضوعی، دسترسی به متن کامل و تمرکز بر کاربرد مواد تغییر فازدهنده در ساختمان، 30 مقاله منتخب برای تحلیل نهایی انتخاب و بر اساس نسل مواد، فناوری ساخت و نحوه ادغام در پانلهای ساختمانی بهصورت تطبیقی بررسی شدند. یافتههای پژوهش نشان میدهد که توسعه نسلهای جدید مواد تغییر فازدهنده، شامل مواد تثبیتشده شکلی، نانوکامپوزیتی و ...، موجب بهبود رسانایی حرارتی، افزایش پایداری چرخهای، کاهش نشت ماده و ارتقای سازگاری با مصالح ساختمانی شده است. این پیشرفتها امکان استفاده مؤثرتر از این مواد در پانلهای ساختمانی را فراهم کرده و ظرفیت این فناوری را برای کاهش بارهای گرمایشی و سرمایشی، افزایش بهرهوری انرژی و ارتقای آسایش حرارتی ساختمان افزایش داده است. در مجموع، نتایج این پژوهش نشان میدهد که نسلهای جدید مواد تغییر فازدهنده، در مقایسه با نسلهای پیشین، ظرفیت بیشتری برای بهینهسازی عملکرد حرارتی ساختمان و توسعه ساختمانهای کممصرف و پایدار دارند. با این حال، توسعه گسترده این فناوری در صنعت ساختمان همچنان مستلزم کاهش هزینههای تولید، استانداردسازی روشهای ارزیابی عملکرد و انجام مطالعات بلندمدت در شرایط واقعی بهرهبرداری است.
چکیده نور از جایگاهی بس والا در نظام هستی برخوردار است و از وجود مطلق نشأت گرفته و در همه ی موجودات عالم سریان پیدا می کند از آنجایی که نور از همه چیز ظاهرتر و آشکارتر است می توان گفت هیچ چیز به اندازة نور از تعریف بی نیاز نیست. نور در کنار سایه یا ظلمت دارای معنی می باشد تا زمانی ظلمت دیده نشود نوری معنا پیدا نمی کند. سایه، نوری است که بی نور شده است (از شدت نور کاسته شده)، این سایه و نور در حقیقت، حقیقت باطنی هر چیزی هستند که می توانند با معانی اصیل و استفاده استعاری از آنها شکلی بر بدنه ایجاد کنند و تشخصی خاص را بر پیکره معماری قرار دهند. معماری به عنوان دانش بازسازی و سازماندهی فضا مبتنی بر ادراک حسی است و تأمین نور مناسب در تولید معماری، یک مقوله عملکردی است و شاید بتوان نور را به عنوان رکن اساسی در درک فضای معماری دانست که در کنار رنگ، تناسبات و ... می تواند به شناسایی و ادراک بانجامد. این پژوهش با استفاده از اسناد و مدارک در دسترس با تکیه بر روشی کتابخانهای سعی بر این دارد که حکمت نور در معرفت فضای معماری و استفاده از آن را در معماری مورد بررسی قرار داده است.
چکیده شعر و معماری، یکی در قلمرو زبان و دیگری در قلمرو کالبد، هر دو در آفرینش و دلالتمندکردن فضا فراتر از کارکردهای عادی و آشنا مشارکت دارند. اگر شعر ارتقای زبان و معماری برکشیدن ساحت ساختوساز دانسته شود، میتوان معماری را همچون شعر فضا دانست؛ امری که در تجربه تاریخی ما ایرانیان نیز حضور داشته است. در زمانه معاصر، فروکاست معماری به کالبد، تکنیک و عملکرد، ضرورت بازخوانی آن بهمثابه نظامی نشانهای و ساختارمند را پیش میکشد؛ نظامی که همچون زبان از عناصر، روابط، ترکیبها و رمزگانهای معنایی شکل میگیرد. در این میان، حافظ، بهعنوان یکی از شاعران دیرآشنای فرهنگ ایرانی، عناصر و فضاهای معمارانه را در سازمانیابی روابط فضایی و تولید معنا به کار گرفته است. ازین رو، مسأله پژوهش حاضر، چگونگی سازمانیابی و ارتباط عناصر معمارانه در دیوان حافظ و نقش این روابط در شکلگیری معنای فضایی است. ازاینرو، هدف پژوهش بازخوانی «نحو فضای معمارانه» در شعر حافظ و شناسایی الگوهایی است که از پیوند میان عناصر فضایی و روابط نشانهای شکل میگیرند. این پژوهش با رویکرد کیفی و روش تحلیلی ـ تفسیری و با تکیه بر نشانهشناسی ساختاری انجام شده است. تحلیل در دو سطح «صرف فضا» و «نحو فضا» صورت گرفت؛ در سطح نخست، عناصر معمارانه در چهار گروه «آستانه و حریم»، «آسمانه و تعالی»، «مسیر و حرکت»، و «نور و نظر» دستهبندی شدهاند و در سطح دوم روابط میان این عناصر در چهار گونه «فضای آیین و زهد رسمی»، «فضای رهایی و تجلی رندانه»، «فضای حضور و حریم»، و «فضای گشودگی و اقامت ناپایدار» پدیدار شده است. یافتهها نشان میدهد که معنای عناصر معمارانه در شعر حافظ از حضور منفرد آنها حاصل نمیشود، بلکه از طریق آشنازدایی و در روابط همنشینی، جانشینی و تقابل میان عناصر و فضاها شکل میگیرد. حافظ با جابهجایی «کارکرد غالب» عناصر و مکانهای آشنا، دلالت تثبیتشده آنها را تغییر میدهد و از این طریق، فضای آشنا را در ساختار شعر به نشانهای با معنایی تازه تبدیل میکند نتیجه پژوهش نشان میدهد که فضای معمارانه در شعر حافظ صرفاً زمینهای برای تصویرسازی شاعرانه نیست، بلکه در فرایند تولید معنا نقش دارد و مطالعه ساختار آن میتواند زمینهای برای بازاندیشی در ظرفیتهای معنایی، و تجربهپذیر و فرهنگی فضا در معماری معاصر فراهم آورد.
چکیده کیفیت محیطهای اداری تنها به تأمین الزامات عملکردی و کالبدی محدود نمیشود، بلکه چگونگی تجربه فضا توسط کارکنان میتواند در شکلگیری حس تعلق آنان به محیط کار نقش مهمی داشته باشد. با وجود این، ارتباط همزمان میان مؤلفههای کالبدی، تجربه و ادراک محیط کاری و حس تعلق کمتر در قالب ساختاری یکپارچه بررسی شده است. هدف پژوهش حاضر، تحلیل تأثیر مؤلفههای کالبدی فضاهای عملکردی بر حس تعلق کارکنان به محیط کاری با تأکید بر نقش میانجی تجربه و ادراک محیط در ساختمانهای شهرداری تبریز بود. پژوهش از نظر هدف کاربردی و با رویکرد کمی و روش پیمایشی-همبستگی انجام شد. جامعه آماری شامل ۱۷۸۵۲ نفر از کارکنان شهرداری تبریز بود و حجم نمونه بر اساس فرمول کوکران ۳۷۶ نفر تعیین شد. برای جبران پرسشنامههای ناقص یا بازنگشته، ۴۲۰ پرسشنامه توزیع و در نهایت ۳۷۶ پرسشنامه کامل تحلیل شد. ابزار پژوهش شامل ۴۶ گویه در قالب ۱۵ بُعد و سه سازه اصلی بود و دادهها با تحلیل عاملی تأییدی مرتبه اول و دوم و مدلیابی معادلات ساختاری مبتنی بر کوواریانس در نرمافزار AMOS 24 تحلیل شدند. یافتهها نشان داد تأثیر مؤلفههای کالبدی بر تجربه و ادراک محیط کاری ۶۸/۰ و تأثیر تجربه و ادراک بر حس تعلق ۵۷/۰ است. اثر مستقیم مؤلفههای کالبدی بر حس تعلق ۲۷/۰ و اثر غیرمستقیم آن از طریق تجربه و ادراک ۳۹/۰ و معنادار بود؛ بنابراین، نقش میانجی جزئی تجربه و ادراک تأیید شد. مدل پژوهش ۴۶ درصد از تغییرات تجربه و ادراک و ۶۰ درصد از تغییرات حس تعلق را تبیین کرد. در نتیجه، تجربه و ادراک محیط کاری حلقه پیوند میان فضای طراحیشده و فضای تعلقیافته است.
چکیده باغ ایرانی به عنوان یکی از شاخصترین الگوهای معماری منظر، حاصل پیوند نظاممند انسان و طبیعت است؛ با اینحال، تاکنون مدلی جامع برای تبیین همزمان ابعاد و مؤلفههای مؤثر بر این ارتباط ارائه نشده است. ازاینرو هدف این پژوهش، واکاوی ابعاد و مؤلفههای تعامل انسان و طبیعت در باغ ایرانی و سازماندهی آنها در قالب یک مدل مفهومی است. پژوهش حاضر از نظر هدف بنیادی، از نظر ماهیت اکتشافی و از حیث گردآوری دادهها توصیفی- پیمایشی بوده و با رویکردی ترکیبی انجام شده است. در مرحله کیفی، مؤلفههای پژوهش از طریق تحلیل محتوای منابع استخراج شده و سپس با بهرهگیری از روش دلفی، اعتبار آنها بر اساس نظر خبرگان بررسی و در ادامه، دادههای حاصل با تحلیل عاملی اکتشافی تحلیل شد. نتایج پژوهش به شناسایی چهار بعد اصلی شامل ادراکی- معنایی، عملکردی- رفتاری، جسمی- کالبدی و فرهنگی- اجتماعی و شش عامل کیفیت ادراکی، حس فضا، تعامل فضایی، هویت مکانی، پویایی فرهنگی و خاطره مکانی منجر شد. یافتهها نشان داد که بعد ادراکی- معنایی بیشترین نقش را در تبیین این ارتباط دارد و عامل کیفیت ادراکی مهمترین عامل استخراج شده است. نوآوری پژوهش در ارائه مدلی مفهومی یکپارچه است که چهار بعد اصلی و عوامل مؤثر را در قالب ساختاری منسجم سازماندهی کرده و اهمیت نسبی هر یک را مشخص میکند. نتایج پژوهش نشان میدهد که تعامل انسان و طبیعت در باغ ایرانی حاصل همافزایی ابعاد ادراکی، کالبدی، رفتاری و فرهنگی است و توجه همزمان به این ابعاد میتواند مبنایی برای تحلیل، طراحی، حفاظت و ارزیابی باغهای ایرانی و سایر فضاهای منظر باشد
چکیده محیطهای آموزش معماری علاوه بر انتقال دانش و مهارتهای طراحی، در شکلگیری تجربه فضایی، تعاملات اجتماعی، خلاقیت و هویت حرفهای دانشجویان نقش دارند. با وجود توجه پژوهشهای پیشین به حس مکان در محیطهای آموزشی، بیشتر مطالعات بر ارزیابی فضاهای موجود و سنجش ادراک یا رضایت کاربران متمرکز بودهاند و کمتر به بازنمایی ذهنی آنان از محیط آموزشی مطلوب و کیفیتهای معماری مورد انتظار پرداختهاند. از این رو، پژوهش حاضر با هدف شناسایی مولفههای کیفی مرتبط با شکلگیری حس مکان در دانشکدههای معماری، از طریق تحلیل بازنماییهای ذهنی دانشجویان انجام شد. این مطالعه با روش تحقیق کیفی تحلیلی و با اتخاذ نگاه پدیدارشناسانه به تجربه و ادراک محیط، اسکیسهای آزاد دانشجویان را به عنوان داده پژوهش تحلیل کرد. پس از بررسی اولیه و دستیابی به کفایت دادهها، ۶۴ اسکیس قابل خوانش از دانشجویان کارشناسی و کارشناسی ارشد معماری برای تحلیل انتخاب شد. دادهها با استفاده از نرمافزار ATLAS.ti و از طریق کدگذاری، خوانش تفسیری و مقایسه مستمر تحلیل شدند و ۴۹ مولفه کالبدی و کیفی شناسایی شد. نتایج پژوهش نشان میدهد که محیط آموزشی مطلوب از تعامل میان ویژگیهای کالبدی، ادراکیـمعنایی و همچنین فعالیتیـاجتماعی شکل میگیرد. در این میان، نور طبیعی در فضای وید با هندسه منظم و سازمان فضایی مرکزگرا، خطوط راست و زوایای قائم، پیوند طبیعت و معماری، فضاهای تعامل و کار گروهی ضمن ایجاد شفافیت فضایی و ارتباط بصری میان فعالیتهای آموزشی، از برجستهترین ویژگیهای لازم و تاثیرگذار میباشند. این یافتهها بر ماهیت چندبعدی حس مکان و نقش همزمان عوامل یادشده در طراحی محیطهای آموزش معماری و هنر تاکید دارند.
رعنا کوره پزحسنعلی زاد، حسن ستاری ساربانقلی، سحر طوفان
چکیده محیطهای اقامتی سالمندان زمانی میتوانند فراتر از پاسخگویی به نیازهای مراقبتی عمل کنند که میان قابلیتهای کالبدی، الگوهای کنش روزمره و تجربههای هویتی و معنایی ساکنان هماهنگی برقرار شود. پژوهش حاضر با هدف تبیین و اعتبارسنجی محتوایی مؤلفههای معماری تداعیگر مبتنی بر سینومورفی انجام گردیده است. مؤلفهها بر پایه مطالعات نظری، مصاحبه و مشاهده محیط صورتبندی و در قالب ۲۷ گویه و هشت بُعد عملیاتی شدند. اعتبارسنجی محتوایی در دو سطح انجام شد: کفایت پوشش هشت مؤلفه و ارزیابی ضرورت، ارتباط و وضوح گویههای مربوط توسط پنج خبره مستقیم. میانگین کفایت پوشش مؤلفهها ۳٫۹۲۵ از ۴ بود. شاخص روایی محتوای گویهها بین ۰٫۸۰ تا ۱٫۰۰، میانگین شاخص روایی محتوای مقیاس برابر ۰٫۹۹۳ و توافق همگانی مقیاس برابر ۰٫۹۶۳ بود. در نسبت روایی محتوا، ۲۲ گویه مقدار ۱٫۰۰ داشتند و پنج گویه در معیار ضرورت توافق پایینتری نشان دادند و بهعنوان نقاط حساس محتوایی مشخص شدند. دادههای اجرای میدانی ۲۳ سالمند از چهار مرکز اقامتی تبریز نیز برای بررسی همسانی درونی و تفاوت ابعاد در اجرای میدانی تحلیل شد؛ آلفای کرونباخ کل ۰٫۹۲۰ و ضرایب ابعاد ۰٫۶۲۴ تا ۰٫۹۶۲ بود. بالاترین میانگینها به آسایش حسی محیط (۴٫۴۱)، طبیعت و فضای باز (۳٫۹۱)، حرکت و دسترسی (۳٫۸۳) و ارتباط اجتماعی (۳٫۷۵) و پایینترین مقادیر به خاطره و تداعی (۲٫۵۹) و آرامش و حس خانه (۲٫۷۲) تعلق داشت. آزمون کروسکال–والیس تفاوت معنادار مراکز را در حرکت و دسترسی، آسایش حسی، طبیعت و فضای باز و ارتباط اجتماعی نشان داد و پس از آزمون من–ویتنی و اصلاح هولم، تفاوت دو مرکز در حرکت و دسترسی و طبیعت و فضای باز معنادار باقی ماند. در مجموع، شواهد خبرگان از کفایت محتوایی ساختار هشتمؤلفهای حمایت کرد و یافتههای میدانی نیز نشان دادند که مؤلفههای معماری تداعیگر در سه سطح بههمپیوسته «ادراک و استفاده»، «انتخاب و کنترل» و «معنا و تداوم» قابل سازماندهیاند؛ سینومورفی نیز سازوکار همخوانی میان این ظرفیتهای محیطی و الگوهای واقعی کنش سالمند را توضیح میدهد.
چکیده نور روز یکی از عوامل مؤثر بر کیفیت محیطهای داخلی است که میتواند به طور همزمان بر عملکرد بصری و اثرات ملانوپیک نور روز در کاربران تأثیر بگذارد. این موضوع در فضاهای اداری، به دلیل همزمانی بخش قابلتوجهی از ساعات حضور کاربران با ساعات دریافت نور روز، اهمیت بیشتری مییابد. ازاینرو، توجه به نحوه توزیع نور در فضای داخلی و عوامل معماری مؤثر بر آن میتواند در ایجاد شرایط مناسب روشنایی و حمایت از عملکرد بصری و اثرات ملانوپیک نور روز در کاربران نقش داشته باشد. پژوهش حاضر باهدف بررسی تأثیر تناسبات هندسی فضا بر عملکرد بصری و اثرات ملانوپیک نور روز در فضاهای اداری شهر تهران انجام شده است. در این پژوهش، ۸۱ اتاق تست با ابعاد و تناسبات فضایی متفاوت در چهار جهت اصلی جغرافیایی مدلسازی و عملکرد نور روز آنها ارزیابی شد. بهمنظور بررسی جنبه اثرات ملانوپیک نور روز، روشنایی معادل ملانوپیک (EML) با استفاده از افزونه آلفا مورد تحلیل قرار گرفت و برای ارزیابی عملکرد بصری، شاخصهای کفایت نور روز (sDA) و مواجهه سالانه با نور خورشید (ASE) با استفاده از ابزارهای شبیهسازی لیدیباگ مورداستفاده قرار گرفتند. تحلیلها با تمرکز بر ارتباط میان تناسبات فضایی و شاخصهای عملکرد نور روز در جهتگیریهای مختلف انجام شد. نتایج نشان داد که نسبت عمق به عرض فضا از عوامل تعیینکننده در رفتار نور روز و تعادل میان عملکرد بصری و اثرات ملانوپیک نور روز است و تغییر این نسبت میتواند به طور همزمان بر مقادیر EML، sDA و ASE تأثیر بگذارد. در جبهه جنوبی، به دلیل دریافت بیشتر تابش خورشیدی، مقادیر EML و sDA در بخش قابلتوجهی از مدلها بالاتر بود، اما افزایش شدت تابش مستقیم در نزدیکی پنجره موجب افزایش ASE و در نتیجه افزایش پتانسیل بروز خیرگی بصری شد. در جبهه شمالی، اگرچه مقادیر sDA و EML پایینتر بود، توزیع نور یکنواختتر و میزان مواجهه با تابش مستقیم کمتر بود. در جبهههای شرقی و غربی نیز عملکرد نور روز وابستگی بیشتری به زمان دریافت نور داشت. برایناساس، نتایج پژوهش نشان میدهد که انتخاب مناسب تناسبات فضایی، با درنظرگرفتن جهتگیری ساختمان، میتواند به ایجاد تعادل مطلوبتر میان نیازهای بصری و اثرات ملانوپیک نور روز در مراحل اولیه طراحی فضاهای اداری کمک کند.
چکیده نگرش سنجی کودکان روشی مناسب جهت بررسی نوع دیدگاه کودکان و نحوه رفتار آنها در عرصه میانی مجتمعهای مسکونی است. در مقاله پیش رو تلاش شده که به کمک رویکرد کاربر محور اصول طراحی عرصه میانی مجتمع مسکونی جهت انگیزش بازی کودک تبیین شود. برای رسیدن به این هدف نخست در بخش مطالعات و تبیین موضوع، از روش استدلال منطقی جهت تدوین فرضیه و سپس از روش پیمایشی بر مبنای تکنیک دلفی جهت آزمون فرضیه استفاده شده است. در ادامه بر اساس رابطه بین متغیرها مدلی فرضی پیشنهاد و اصول طراحی استخراج شده است. در گام آخر، اصول طراحی حاصل به تصاویر قابل درک برای کودکان تبدیل و از کودکان 3 تا 6 ساله ساکن در مجتمعهای مسکونی میان مرتبه با مقیاس میانی شهر اصفهان (زیتون و فرهنگیان مشتاق) نگرش سنجی شده است. نظر به آنکه نگرش سنجی کودکان نیز مدل فرضی را تأیید نمود، اصول به دست آمده را میتوان به عنوان اصول طراحی عرصه میانی مجتمع مسکونی برای انگیزش بازی کودک در نظر گرفت. در نهایت اصول طراحی تبیین یافته جهت انگیزش بازی کودک در عرصه میانی مجتمع مسکونی عبارتاند از: بازیسازی عناصر محرک طبیعی؛ ترکیب پذیری عناصر طبیعی و مصنوع؛ طراحی فضاهای خوانا؛ طراحی فضاهای نظارت پذیر (مستقیم- غیر مستقیم)؛ طراحی فضا با قابلیتهای محیطی متنوع؛ و طراحی فضاهای اجتماع پذیر (تعامل پذیر). در آخر با توجه به این اصول، راهبردهایی جهت طراحی عرصه میانی پیشنهاد شده است؛ راهبردهایی چون ترکیب و تداوم فضاهای عرصه میانی و عرصه خصوصی؛ طراحی جدارههای شفاف و تغییرپذیر در مجاورت عرصه میانی؛ طراحی فضاهای متنوع به منظور ایجاد فرصت بازی کودک با همسالان، کودک و والدین و نیز والدین با یکدیگر؛ طراحی فضاهایی برای انواع بازیهای نمایشی، نمادین، مشارکتی، گروهی و فیزیکی متناسب با سن کودک؛ طراحی فضاهای بازی مرکب از چمن یا دالانهای گیاهی پیچدرپیچ و تجهیزات بازی.
چکیده کودکان ۶ تا ۱۲ سال بیشترین زمان فراغت خود را در پارکها میگذرانند و کیفیت این فضاها بر سلامت جسمانی، رشد شناختی و مهارتهای اجتماعی آنان تأثیر مستقیم دارد. پژوهش حاضر با هدف ارزیابی مؤلفههای تأثیرگذار پارک دوستدار کودک بر حضورپذیری کودکان ۶ تا ۱۲ سال در دو پارک کودک دادگستری و مرزداران تبریز انجام شد. این مطالعه پیمایشی و از نوع توصیفی–تحلیلی بود. جامعه آماری را کودکان ۶ تا ۱۲ سال حاضر در دو پارک تشکیل دادند که ۴۰۰ نفر، ۲۰۰ نفر در هر پارک، با روش نمونهگیری در دسترس انتخاب شدند. ابزار گردآوری دادهها، پرسشنامهای محققساخته شامل ۳۲ گویه در پنج عامل دسترسی–مکانی، کالبدی، بصری–زیباشناختی، عملکردی و ایمنی، امنیت و مدیریتی بود. روایی پرسشنامه با نظرات شش استاد و روش کمی CVR و CVI تأیید و پایایی آن با آلفای کرونباخ ۸۹/۰ تأمین شد. تحلیل عاملی اکتشافی با 84/0 =KMO، پنج عامل را با تبیین 60/81 درصد واریانس کل استخراج کرد که عامل دسترسی–مکانی با 18/32 درصد بیشترین سهم را داشت. یافتهها نشان داد نزدیکی پارک به محل سکونت (۴۲/۴)، تعداد ورودیها (۱۵/۴) و ابعاد فضا (۰۵/۴) بالاترین و بوفه و فروشگاه (۷۱/۲)، مسیر آب و آبنما (۷۵/۲) و دسترسی راحت به سرویس بهداشتی (۸۲/۲) پایینترین رتبه را دارند. رضایت کلی در پارک دادگستری (۸۵/۳) به طور معناداری بالاتر از پارک مرزداران (۱۰/۳) بود (۱۰/۵۶t=، ۰/۰۰۱p<). تفاوت معناداری نیز میان رضایت کودکان ۶ تا ۸ سال (۷۵/۳) و ۹ تا ۱۲ سال (۴۸/۳) مشاهده شد (۴/۸۶F=، ۰/۰۳p=). نوآوری این پژوهش، نخستین ارزیابی تطبیقی و کمّی مؤلفههای پارک دوستدار کودک در دو پارک تبریز از منظر مستقیم کودکان ۶ تا ۱۲ سال و آشکارسازی تفاوتهای درونگروهی سنی در رضایت است.
چکیده رشد سطوح نفوذناپذیر و تغییر الگوی طبیعی جریان آب در محیطهای شهری، ضرورت گذار از مدیریت متعارف رواناب به رویکردهای یکپارچهای همچون شهر اسفنجی را افزایش داده است. پژوهش حاضر با هدف پهنهبندی اولویت مداخلات زیرساخت سبز–آبی برای مدیریت سیلاب با رویکرد شهر اسفنجی در پهنه شمالشرقی تبریز انجام شد. پژوهش از نظر هدف کاربردی و از نظر روش توصیفی–تحلیلی است. برای تعیین اولویت مکانی مداخلات، شش معیار شامل نفوذناپذیری سطوح، شیب زمین، انباشت جریان، گروه هیدرولوژیکی خاک، پوشش سبز و کاربری اراضی انتخاب شد. اهمیت نسبی معیارها با فرایند تحلیل سلسلهمراتبی (AHP) تعیین و پس از استانداردسازی لایههای مکانی، تلفیق وزنی آنها در محیط GIS انجام شد. نتایج نشان داد انباشت جریان با وزن ۰٫۲۸۶ مهمترین معیار است و پس از آن نفوذناپذیری سطوح با وزن ۰٫۲۳۸ و شیب زمین با وزن ۰٫۱۶۷ قرار دارند؛ بهطوریکه این سه معیار در مجموع ۶۹٫۱ درصد وزن مدل را تشکیل میدهند. نسبت سازگاری ۰٫۰۶۸ نیز سازگاری قابل قبول مقایسات زوجی را تأیید کرد. پهنهبندی نهایی شاخص اولویت مداخلات سبز-آبی نشان داد ۴۳٫۳ درصد محدوده، معادل ۶۰۶٫۶ هکتار، در طبقات اولویت زیاد و بسیار زیاد قرار دارد. الگوی فضایی حاصل، ناهمگونی ضرورت مداخله در محدوده مورد مطالعه را آشکار ساخت و نشان داد اجرای یکنواخت راهکارهای مدیریت رواناب، پاسخگوی تفاوتهای مکانی موجود نیست. این یافتهها میتواند مبنایی برای هدایت هدفمند مداخلات و تخصیص منابع در پهنههای اولویتدار باشد. در مجموع، تحقق شهر اسفنجی در محدوده مورد مطالعه مستلزم گذار از دفع سریع رواناب به مدیریت مکانمحور، غیرمتمرکز و یکپارچه آب باران از طریق توسعه هدفمند شبکه زیرساخت سبز–آبی است.
چکیده با تشدید شهرنشینی و توسعه مجتمعهای مسکونی متراکم، توجه به پیامدهای روانشناختی محیطهای سکونتی به یکی از محورهای اساسی پژوهشهای معماری و روانشناسی محیطی تبدیل شده است. حس تعلق به مکان به عنوان سازهای چندبعدی نقش مهمی در تقویت تعامل انسان با فضا، ارتقای کیفیت زندگی و پایداری سکونت دارد. از سوی دیگر، سرمایه روانشناختی به عنوان منابع درونی مثبت، شاخصی کلیدی در سلامت روان و توانمندی فرد در مواجهه با چالشهای زندگی است. با وجود اهمیت این سازهها، بررسی تجربی رابطه میان حس تعلق به مکان و سرمایه روانشناختی در بستر مجتمعهای مسکونی، بهویژه در حوزه معماری، همچنان با خلأهای پژوهشی مواجه است.. هدف پژوهش حاضرتاثیر نقش حس تعلق به مکان در پیشبینی سرمایه روانشناختی ساکنان مجتمعهای مسکونی است. این پژوهش با رویکرد کمّی و روش توصیفی-تحلیلی، بر روی ۱۲۰ نفر از ساکنان دو مجتمع مسکونی در تهران انجام شد؛ دادههای حاصل از پرسشنامههای استاندارد و محققساخته، با استفاده از مدلسازی معادلات ساختاری (SEM) در محیط نرم افزارهای SPSS و Smart-PLS3 تحلیل شد. نتایج نشان داد که مدل پژوهش از برازش بسیار مطلوبی برخوردار است .(GOF=0.73) یافتههای رگرسیون مؤید آن است که حس تعلق به مکان قادر است ۷۳.۱ درصد از تغییرات سرمایه روانشناختی را تبیین کند. برخلاف پیشفرضهای رایج، بعد کالبدی با ضریب بتای ۰.۶۴۱ قویترین پیشبینِ منابع روانشناختی مثبت است، در حالی که بعد اجتماعی با بتای ۰.۱۶۶ در مرتبه دوم قرار دارد. همچنین، ابعاد هویتی و ادراکی رابطه معنیداری با مؤلفه خوشبینی نشان ندادند .(p>0.05) یافتهها بر اهمیت محوری کیفیتهای فیزیکی و کالبدی در تقویت تابآوری و امیدواری ساکنان تأکید دارد. این نتایج ضرورت بازنگری در طراحی فضاهای مسکونی با تأکید بر مؤلفههای حسبرانگیز کالبدی را برای ارتقای سلامت روان شهری برجسته میسازد.
چکیده تجددگرایی پهلوی اول منجر به دگرگونیهایی در سرتاسر ایران گردید. با روی کـار آمـدن رضاشاه و تلاش وی برای تمرکز و تسرّی قدرت دولـت مرکـزی در سراسر کشور، لرستان موردتوجه قرار گرفت. وی بدون در نظر گرفتن بنیانهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی حاکم بر جامعه لرستان و بخصوص عشایر، تصمیم به مقابله گرفت. نظام سیاسی و اجتماعی حاکم بر لرستان تا پیش از ورود قوای پهلوی اول به منطقه؛ نظامی فئودال بر پایه دستهبندی ایلی و قبیلهای بود. ازآنجاکه همراستا با دگرگونیهای اجتماعی، اشکالی نو از ساختار و فضاهای سکونت پدیدار میشوند، لذا پژوهش کیفی پیش رو با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی با بررسی 11 خانه پهلوی اول به واکاوی بازتاب چگونگی استقرار پهلوی اول و تجدد آمرانه حاصل از سیاستهای رضاشاه بر معماری خانههای شهر خرمآباد پرداخته است. نتایج پژوهش نشان میدهد که سیاستهای تجدد آمرانه پهلوی اول، فراتر از ایجاد تغییرات کالبدی و زیرساختی، با دگرگون ساختن ساختار اجتماعی، الگوهای زیست و احساس امنیت ساکنان، بر سازمان فضایی خانههای شهر خرمآباد نیز تأثیرگذار بوده است. این تأثیرات در قالب تقویت درونگرایی، کاهش یا حذف فضاهای نیمهباز، افزایش کنترل قلمروهای خصوصی، تمرکز فعالیتهای خانگی در فضاهای بسته و تفاوت در الگوی فضایی خانههای محلههای قدیمی و نوساز نمود یافته است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که تحولات معماری خانههای خرمآباد در دوره پهلوی اول را نمیتوان صرفاً پیامد مدرنیزاسیون یا تغییرات کالبدی دانست، بلکه این تحولات حاصل برهمکنش سیاستهای تجدد آمرانه، ساختارهای اجتماعی و زمینه فرهنگی بوده است.
چکیده معماری مجتمعهای مسکونی نقش مهمی در رسیدن بهموفقیت احتمالی آنها دارد. کارایی عملکردی فضاهای مفصل در مجتمعهای مسکونی در سایتپلان و پیلوت از مهمترین معیارهایی است که موفقیت آنها را به لحاظ کالبدی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی تضمین میکند. نحوه توزیع فضاهای مذکور با درنظر گرفتن پیوند بین آنها از عوامل موثر بر ویژگیهای پیکرهبندی فضایی مجتمعهای مسکونی و کارایی عملکردی آنهاست. هدف از این پژوهش ارزیابی این است که در سازمان فضایی مجتمعهای مسکونی، فضاهای مفصل چگونه میتوانند سبب ارتقای کارایی عملکردی آنها شوند؟ جامعه آماری در این تحقیق، مجتمعهای مسکونی جهادنصر و اندیشه در شهر اراک است که براساس تفاوت در چینش بلوکهای مسکونی نسبت بههم، مورد ارزیابی قرار گرفتهاند. ابزار سنجش جهت تجزیه و تحلیل عملکرد آنها، تکنیک نحو فضاست که در این زمینه با بهره از تصاویر، نمودارها و جداول تحلیل شده از نرمافزار نحو فضا و روش اسپیس سینتکس ارزیابی شدهاند. راهبرد مورد استفاده در پژوهش، کمی و کیفی است. با ارزیابی اطلاعات به دست آمده، الگوی مناسب برای تعیین جایگاه فضاهای مفصل در راستای ارتقای میزان عملکردی مجتمعهای مسکونی و افزایش ارتباطات اجتماعی ساکنان یا استفادهکنندگان از آن فضاها، به دست آمد. یافتههای پژوهش حاکی از آن است که فضای مفصل در مجتمعهای مسکونی از طریق ارتقای قابلیتهای ارتباطی و ادراکی، افزایش نفوذپذیری، تقویت خوانایی فضایی و بهبود پیوستگی حرکت، میتواند بر کارایی عملکردی اثرگذار باشد. همچنین نتایج مقایسهای نشان داد مجتمع مسکونی جهادنصر در مقایسه با اندیشه، به دلیل نحوه سازماندهی بلوکها و شکلگیری مناسبتر فضای مفصل، از عملکرد فضایی مطلوبتری برخوردار است.
چکیده کیفیت محیط کالبدی مدارس، علاوه بر فراهمسازی بستر یادگیری، در شکلگیری تعاملات اجتماعی، مشارکت و احساس تعلق دانشآموزان نقش دارد. پژوهش حاضر با هدف بررسی الگوی ساختاری تأثیر ویژگیهای کالبدی مدارس ابتدایی شهر تبریز بر تعاملات اجتماعی دانشآموزان انجام شد. این پژوهش از نظر هدف، کاربردی و از نظر روش، توصیفی-تحلیلی با رویکرد پیمایشی و مبتنی بر مدلیابی معادلات ساختاری بود. جامعه آماری شامل معلمان ۱۲ مدرسه ابتدایی دولتی منتخب شهر تبریز بود که از میان ۲۸۶ معلم، ۲۷۴ پرسشنامه کامل و قابل تحلیل گردآوری شد. ابزار پژوهش، پرسشنامه محققساخته شامل ۴۶ گویه در دو سازه اصلی ویژگیهای کالبدی مدارس و تعاملات اجتماعی دانشآموزان بود. دادهها با SPSS 26 و AMOS 26 تحلیل شدند. نتایج مدل اندازهگیری نشان داد که تمامی بارهای عاملی استاندارد بیش از ۷۰/۰ بوده و مقادیر آلفای کرونباخ، پایایی ترکیبی و میانگین واریانس استخراجشده در محدوده مطلوب قرار دارند. نتایج مدل ساختاری نیز نشان داد که ویژگیهای کالبدی مدارس تأثیر مثبت و معناداری بر تعاملات اجتماعی دانشآموزان دارد؛ بهگونهای که ضریب مسیر استاندارد ۸۱/۰، نسبت بحرانی ۱۴/۶۲ و سطح معناداری کوچکتر از ۰۰۱/۰ بهدست آمد. همچنین، ضریب تعیین ۶۶/۰ نشان داد که ویژگیهای کالبدی مدارس، ۶۶ درصد از تغییرات تعاملات اجتماعی دانشآموزان را تبیین میکند. یافتهها نشان داد ایمنی و آسایش محیطی، کیفیت فضاهای آموزشی و سازماندهی فضایی بیشترین نقش را در ارتقای کیفیت کالبدی مدارس دارند و میتوانند زمینه تقویت ارتباطات اجتماعی، همکاری، مشارکت و احساس تعلق دانشآموزان را فراهم کنند.
چکیده تهویه طبیعی بهعنوان یکی از راهکارهای مؤثر در ارتقا کیفیت هوای داخلی، آسایش حرارتی و کاهش مصرف انرژی ساختمانها، اهمیت ویژهای در طراحی پایدار دارد. در این میان، نمای دوپوسته با ایجاد حفره میانی و بهرهگیری از جریان هوا و اثر دودکشی، میتواند نقش مؤثری در تقویت تهویه طبیعی و کاهش بارهای حرارتی ساختمان ایفا کند. با وجود مطالعات متعدد، یافتههای موجود درباره تأثیر همزمان عوامل اقلیمی، هندسی و ویژگیهای نمای دوپوسته بر عملکرد تهویه طبیعی پراکنده بوده و چارچوب جامعی برای جمعبندی آنها ارائه نشده است. ازاینرو، شناسایی و تحلیل نظاممند این عوامل میتواند به تبیین روابط میان آنها و ارائه راهکارهای کاربردی برای طراحی بهینه نمای دوپوسته کمک کند. ازاینرو، پژوهش حاضر با هدف ارائه چارچوبی جامع برای طبقهبندی مطالعات مرتبط، از روش مرور دامنهای بر اساس چارچوب آرکسی و اومالی بهره گرفته است. در این راستا، 39 مقاله معتبر منتشرشده در طی سالهای ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۵ بررسی و دادهها استخراج شدند. یافتهها نشان میدهد عملکرد تهویه طبیعی در نماهای دوپوسته تحت تأثیر سه دسته عامل اصلی شامل شاخصهای محیطی-اقلیمی، پارامترهای هندسی-کالبدی و ابزارهای ارزیابی قرار دارد. در میان عوامل اقلیمی، دما، سرعت و جهت باد و تابش خورشیدی بیشترین تأثیر را دارند و از میان پارامترهای هندسی، عمق حفره، اندازه و موقعیت بازشوها، نوع شیشه و سیستمهای سایهانداز نقش مؤثری در جریان هوا و عملکرد حرارتی ایفا میکنند. همچنین، ابزارهای شبیهسازی نظیر انسینس فلوئنت ، انرژی پلاس ، دیزاین بیلدر و پلاگینهای پارامتریک گرسهاپر و لیدی باگ پرکاربردترین روشهای ارزیابی هستند. در نهایت، فقدان اجماع درباره ترکیب بهینه متغیرها، کمبود مطالعات تجربی و نیاز به چارچوبهای طراحی اقلیممحور بهعنوان مهمترین خلأهای پژوهشی شناسایی شد.
چکیده انعطافپذیری در طراحی مسکن، بهعنوان یکی از مؤلفههای مهم پاسخگویی به تغییرات نیازهای ساکنان، در دهههای اخیر مورد توجه پژوهشگران و طراحان قرار گرفته است. با این حال، ارزیابی این مفهوم همچنان با چالشهایی مانند تنوع تعاریف، پراکندگی شاخصها، زمانبر بودن و وابستگی به تحلیل انسانی همراه است. نبود چارچوبی منسجم برای سنجش انعطافپذیری مسکن و عدم پوشش همهجانبه مفهوم چندبعدی انعطافپذیری توسط روشهای ارزیابی انعطافپذیری موجود بیانگر ضرورت پرداختن به این موضوع است. هدف مقاله حاضر، شناسایی رویکردها، روشها، شاخصها، ابزارهای ارزیابی انعطافپذیری بوده تا تصویری روشن از وضعیت دانش موجود در این حوزه ارائه دهد. بر این اساس پرسش اصلی پژوهش، جستجوی تعاریف و مفاهیم اولیه انعطافپذیری، شاخصها و ابزارهای ارزیابی آن است. این پژوهش با رویکرد کیفی و با استفاده از روش مرور روایی-تحلیلی ادبیات، با جستوجو در پایگاههای Scopus، Web of Science و SID انجام شده است. با جستجوی کلیدواژههای «انعطافپذیری مسکن»، «تطبیق پذیری ساختمان»، «ارزیابی انعطافپذیری» در بازه زمانی 2000 تا 2025، تعداد 157 منبع اولیه شناسایی شد که پس از اعمال سه معیار ارتباط مستقیم با مفهوم انعطافپذیری در طراحی مسکن، ارائه روش مشخص ارزیابی، و انتشار در نشریات علمی معتبر، 36 منبع انتخاب شدند. یافتهها نشان داد که روشهای ارزیابی انعطافپذیری در مسکن در سه دسته اصلی رویکردهای کمّی، رویکردهای کیفی و رویکردهای ترکیبی قرار میگیرند.
چکیده شهرهای معاصر، بهویژه در بستر اروپا، همواره با گونهای از آشفتگی و بحرانهای پیوسته درگیرند که ماهیت آنها در طول زمان دگرگون میشود. در کنار مسائل دیرینهای همچون کمبود مسکن ارزانقیمت، چالشهای نوظهوری نظیر موجهای مهاجرتی، پیامدهای فزاینده تغییرات اقلیمی و همهگیری کرونا، ضرورت بازاندیشی در راهبردهای مدیریت شهری را دوچندان ساخته است. در این میان، معماری پیشساخته با بهرهگیری از فناوریهایی نظیر سازههای پانلی بزرگ، ساختمانهای مدولار و بناهای سیار، این ظرفیت را دارد که ضمن همسویی با اصول توسعه پایدار، پاسخی سریع و کارآمد به این بحرانهای چندلایه ارائه دهد. پژوهش حاضر با هدف بررسی نقش معماری پیشساخته در مواجهه با بحرانهای شهری معاصر و امکانسنجی کاربست آن در ایران انجام شده است. روش تحقیق، توصیفی-تحلیلی با رویکرد تطبیقی است و دادهها از طریق مطالعات کتابخانهای و اسنادی گردآوری شدهاند. مقاله با مرور مبانی نظری و نمونههای موفق در کشورهای اروپایی (با تأکید بر تجربه لهستان) و سپس تحلیل وضعیت موجود در ایران از حیث قوانین، زیرساختها، موانع و ظرفیتها، به ارائه چارچوبی برای بومیسازی این فناوری میپردازد. یافتهها نشان میدهد که معماری پیشساخته میتواند راهکاری مؤثر برای کاهش زمان و هزینه ساخت، پاسخ به نیازهای اضطراری و انطباق با تغییرات اقلیمی باشد؛ با این حال، پیادهسازی موفق آن در ایران نیازمند اصلاح قوانین، ارتقای سطح تخصص نیروی انسانی و تغییر نگرش از نگاه موقتانگارانه به رویکردی دائمی و پایدار است. در نهایت، پیشنهادات عملیاتی در سه سطح کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت برای تسهیل این فرایند ارائه شده است.
چکیده طراحی مبتنی بر شواهد در معماری مراکز درمانی و توانبخشی رویکردی است که با تکیه بر یافتههای پژوهشی مستند، به بهبود کیفیت محیط، ارتقای سلامت مراجعان و کاهش استرس میپردازد. باغ شفابخش بهعنوان یکی از مؤثرترین عناصر این رویکرد، با تقویت تعامل انسان و طبیعت، نقش محوری در فرآیند بهبود ایفا میکند. با وجود گستردگی پژوهشهای موجود، شکاف قابلتوجهی در دستهبندی منسجم و اولویتبندی مؤلفههای طراحی مبتنی بر شواهد مشاهده میشود. پژوهش حاضر با هدف شناسایی، دستهبندی و رتبهبندی توصیفی مؤلفههای مؤثر بر اساس شواهد موجود و تدوین چارچوب مفهومی اولیه برای پژوهشهای آتی انجام شده است. روش پژوهش از نوع کاربردی با رویکرد مرور نظاممند منابع علمی است. بدین منظور ۴۱ منبع مرتبط با طراحی مبتنی بر شواهد (۱۳ منبع داخلی، ۲۸ منبع بینالمللی) و ۷۳ منبع مرتبط با باغ شفابخش (۳۳ منبع داخلی، ۴۰ منبع بینالمللی) از پایگاههای معتبر علمی استخراج و با روش تحلیل محتوا کدگذاری شدند. همچنین شش مرکز توانبخشی منتخب از ادبیات بینالمللی بهصورت هدفمند بهعنوان نمونههای مطالعاتی انتخاب و تحلیل تطبیقی بر آنها اعمال گردید. یافتهها نشان میدهد مؤلفههای مؤثر در سه سطح کلان قابل دستهبندیاند: مؤلفههای کارکردیرفتاری (نظیر فعالیت بدنی، باغبانیدرمانی، تعاملات اجتماعی)، مؤلفههای حسیادراکی (نظیر نور طبیعی، چشمانداز، تنوع پوشش گیاهی، رایحه) و مؤلفههای کنترلمحور (نظیر حریم خصوصی، کنترل محیطی توسط باشنده). مؤلفههای «تنوع درختان و پوشش گیاهی»، «ارتباط با طبیعت»، «نور طبیعی» و «چشمانداز مناسب» در ۱۰۰٪ نمونههای مطالعاتی حضور داشتند. این پژوهش با تدوین الگوی اولیه سهسطحی، زمینه را برای پژوهشهای تجربی و اعتبارسنجی میدانی در مراکز توانبخشی فراهم میسازد. نتایج این چارچوب نیازمند اعتبارسنجی تجربی در مطالعات آتی است.
چکیده افزایش جمعیت سالمندان، توجه به کیفیت محیطی خانههای سالمندان را به ضرورتی مهم در معماری داخلی تبدیل کرده است. با وجود تأمین امکانات پایه و الزامات ایمنی، بسیاری از این مراکز هنوز به محیطهایی اختیاربخش، خوانا، آرامشبخش و تقویتکننده عاملیت سالمند تبدیل نشدهاند. ازاینرو، پژوهش حاضر با هدف تبیین مؤلفههای معماری داخلی خانه سالمندان بر پایه قابلیتهای محیطی و مدل فشار محیطی ـ شایستگی انجام شد و به این پرسش پاسخ داد که چه مؤلفههایی میتوانند فرصتهای واقعی حرکت، انتخاب، تعامل، کنترل و حفظ کرامت سالمند را فراهم کنند. نوآوری پژوهش در ارائه چارچوبی قابلیتمحور و پیوند میان ویژگیهای فضایی، شایستگی فردی و عاملیت سالمند است. پژوهش با راهبرد موردپژوهی چندموردی و رویکرد آمیخته با تقدم کیفی در شش مرکز نگهداری سالمندان شهر تهران انجام شد. در بخش کیفی، دادهها از طریق مشاهده و مصاحبه نیمهساختاریافته با شش سالمند گردآوری و با روش مقایسه مستمر تحلیل شد. در بخش کمی، ۲۳۵ پرسشنامه از کارکنان و فرزندان یا همراهان اصلی سالمندان جمعآوری و با روشهای آمار توصیفی، آلفای کرونباخ، تحلیل عامل اکتشافی، آزمونهای مقایسهای، همبستگی و رگرسیون چندگانه تحلیل شد. یافتهها شش مؤلفه ادراکی ـ شناختی، حرکتی ـ بدنی، تعاملی ـ اجتماعی، خودمختاری و کنترل، هویتی ـ معنایی و حسی ـ آرامشی را نشان دادند. میانگین کل قابلیتهای محیطی در سطح متوسط بود و خودمختاری و کنترل ضعیفترین مؤلفه ارزیابی شد. نتایج نشان میدهد که کیفیت خانه سالمندان صرفاً با ایمنی و امکانات کالبدی محقق نمیشود، بلکه نیازمند رویکردی قابلیتمحور، عاملیتمحور و کرامتمدار است.
چکیده در دوران فراصنعتی، شخصیسازی مسکن بهمثابه توانایی انطباق فضای سکونت با نیازها، ترجیحات و تغییرات چرخه زندگی یکی از مؤلفههای اصلی دستیابی به سکونت پایدار است. با وجود گسترش فناوریهای پیشساخته، هنوز این تصور رایج است که افزایش پیشساختگی به کاهش تنوع و آزادی کاربران در طراحی و تحول مسکن میانجامد. پژوهش حاضر با هدف بررسی این انگاره، چارچوبی تحلیلی برای تبیین رابطه میان مقیاس پیشساختگی و ظرفیت شخصیسازی در روشهای طراحی مسکن ارائه میکند. این پژوهش از نوع کیفی، با روش توصیفی- تحلیلی است. دادهها از طریق مرور هدفمند منابع علمی اخیر گردآوری گردیده و با استفاده از تحلیل محتوای تطبیقی بررسی شدند. بر پایه سنتز ادبیات، سه معیار تحلیلی شامل تنوع روشهای شخصیسازی، میزان تغییرپذیری اجزای ساختمان و عاملیت کاربران استخراج شد و چهار راهبرد طراحی شامل «نیمی از یک خانه»، «ساختار بیرونی- تکمیل داخلی»، «مجموعه اجزا» و «واحد تکمیلشده» با منطق ترکیبی قیاسی–استقرایی تحلیل شد. چارچوب پیشنهادی از طریق مطالعه موردی سیستم تونلی در پروژههای مسکن مهر ارزیابی گردید. نتایج نشان میدهد که میان مقیاس پیشساختگی و ظرفیت شخصیسازی رابطهای نظاممند و عمدتاً معکوس وجود دارد؛ بهگونهای که با افزایش یکپارچگی سیستم ساختمانی، دامنه عاملیت کاربران و امکان تغییرات فضایی کاهش مییابد. در مقابل، راهبردهای مبتنی بر تفکیک ساختار دائمی از اجزای قابلتغییر بیشترین ظرفیت را برای توسعه تدریجی، بازآرایی فضایی و انطباق مسکن با نیازهای متغیر ساکنان فراهم میکنند. همچنین، تحلیل مطالعه موردی نشان داد که سیستمهای کاملاً یکپارچه، علیرغم مزیتشان در سرعت اجرا و کنترل کیفیت، ظرفیت شخصیسازی بلندمدت را بهطور قابل توجهی محدود میسازند. مهمترین دستاورد این پژوهش ارائه مدلی مفهومی است که رابطه میان مقیاس پیشساختگی، نوع سیستم ساختمانی، عاملیت کاربران، ظرفیت شخصیسازی و پایداری سکونت را تبیین میکند. چارچوب پیشنهادی میتواند مبنایی برای تصمیمگیری معماران، سرمایهگذاران و سیاستگذاران در انتخاب سیستمهای پیشساخته متناسب با اهداف پایداری و نیازهای کاربران باشد.
فاطمه سمیع پور، فاطمه رمضانی پس چپری، مینا خندان سویری
چکیده باغ ایرانی بهعنوان یکی از مهمترین الگوهای سازمان فضایی در معماری ایران، صرفاً از طریق هندسه و ترکیب عناصر کالبدی و طبیعی قابل تبیین نیست، بلکه توالی حرکت، تغییر جهت مسیر، تغییر میدان دید و شکلگیری موقعیتهای مکث نیز در خوانش فضایی آن اهمیت دارد. با وجود گستردگی مطالعات تاریخی، کالبدی و هندسی درباره باغ ایرانی، رابطه میان چرخش، تغییر میدان دید و مکث در توالی حرکتی آن کمتر بهصورت یک چارچوب تحلیلی منسجم بررسی شده است. پژوهش حاضر با هدف خوانش پدیدارشناسانه چرخش و مکث در سازمان فضایی باغ ایرانی و استخراج دلالتهایی برای طراحی مسیرهای پیاده شهری انجام شده است. پژوهش از نوع کیفی و توصیفی–تحلیلی و با رویکرد پدیدارشناسی تفسیری–هرمنوتیکی{1}و با تکیه بر مبانی ادراک بدنمند انجام شده است. دادهها از طریق مطالعه منابع و اسناد، بررسی نقشهها، مدارک معماری و تصاویر موجود تحلیل و چهار نمونه شامل باغ فین کاشان، باغ شازده ماهان، باغ دولتآباد یزد و نارنجستان قوام شیراز بهصورت هدفمند انتخاب شدند. از آنجا که پژوهش بر دادههای اسنادی و تحلیل تفسیری استوار است، یافتهها بیانگر ظرفیتهای فضایی و دلالتهای قابل تفسیر در سازمان فضایی نمونههاست و نه سنجش مستقیم تجربه زیسته یا رفتار کاربران{2}واحد تحلیل، «موقعیت فضایی در توالی حرکت» است که بر اساس زنجیره مسیر حرکت، نقطه چرخش، تغییر میدان دید، نقطه مکث، عنصر شاخص و پیامد ادراکیِ قابل تفسیر بررسی شد.{3} یافتهها نشان میدهد که در نمونههای منتخب، چرخش با تغییر جهت و بازقاببندی میدان دید همراه است و مکث عمدتاً در موقعیتهایی مرتبط با آب، سکوها، آستانهها، فضاهای نیمهباز و گشودگیهای دید شکل میگیرد. مقایسه چهار نمونه، الگوهای مشترکی از آشکارگی تدریجی منظر، تغییر میدان دید و پیوند حرکت و مکث را آشکار کرد. بر این اساس، رابطه حرکت، چرخش، تغییر میدان دید و مکث میتواند بهعنوان یک چارچوب تحلیلی برای استخراج دلالتهای طراحی مسیرهای پیاده شهری{4} مورد استفاده قرار گیرد، بدون آنکه به تقلید صوری از باغ ایرانی یا تعمیم آماری نتایج منجر شود.
چکیده با وجود پژوهشهای متعدد درباره کیفیت فضاهای دانشگاهی، اغلب مطالعات بر فضاهای باز، شاخصهای عملکردی یا ارزیابیهای کلی محیط متمرکز بودهاند و پژوهشهای اندکی به استخراج نظاممند ترجیحات فضایی دانشجویان معماری و اولویتبندی مؤلفههای طراحی بر پایه ادراک بصری آنان پرداختهاند. این خلأ موجب شدهاست که طراحان در تصمیمگیری درباره ویژگیهای کالبدی و فضایی دانشکدههای معماری از شواهد تجربی کافی برخوردار نباشند. از اینرو، پژوهش حاضر با هدف استخراج مؤلفههای ترجیحات فضایی دانشجویان معماری، رتبهبندی این مؤلفهها و ارائه چارچوبی برای طراحی فضاهای آموزشی انجام شدهاست. این پژوهش از نوع کاربردی بوده و با تلفیق رویکرد کمی و کیفی صورت گرفتهاست. در بخش کمی، بر اساس مرور ادبیات، مجموعهای از تصاویر منتخب در حوزههای طراحی حجم و فضای داخلی، لابی، گالری، کلاس، کارگاه، کتابخانه، مبلمان، فضاهای باز و نیمهباز، عناصر طبیعی، فضاهای چندعملکردی، فضاهای کار گروهی و رویدادهای آموزشی تهیه و در اختیار 100 دانشجوی کارشناسی دانشکده معماری دانشگاه بینالمللی امام خمینی قرار گرفت تا تصاویر هر گروه را براساس ترجیحات خود رتبهبندی کنند که نتیجه آن با استفاده از آزمون فریدمن در نرمافزار SPSS تحلیل و رتبهبندی شد و جهت بررسی معناداری تفاوت میان دو گروه دانشجویان دختر و پسر از آزمون تیمستقل و لون و در راستای تحلیل میزان توافق پاسخدهندگان از آزمون کندال استفاده شد. نتایج نشان داد در محورهای مورد بررسی، تفاوت معناداری میان اولویتگذاری تصاویر وجود دارد(P<0.05) ولی میان دو گروه دانشجویان دختر و پسر تفاوت معناداری مشاهده نشد. آزمون کندال نیز نشان داد میزان توافق در خصوص فضای کار گروهی، طراحی فرم خارجی، مبلمان و فضای داخلی معنادار بوده (P<0.05) و بیشترین میزان توافق به فرم خارجی و کمترین میزان به هویت و عناصر طبیعی در داخل فضا تعلق داشتهاست. در بخش کیفی نیز دلایل انتخاب تصاویر توسط دانشجویان از طریق تحلیل محتوای کیفی کدگذاری، طبقهبندی و تفسیر شد که نتایج حاکی از آن بود بیشترین عامل ترجیحات دانشجویان به مؤلفههای فرم، سازمان فضایی، نور طبیعی، جذابیت بصری و کیفیت مبلمان معطوف بودهاست. علاوه براین، تحلیل محتوای پاسخها نشان داد ترجیحات دانشجویان در چهار بعد کالبدی، عملکردی، اجتماعی و معنایی قابل طبقهبندی بوده که بعد کالبدی از بیشترین سهم در این رابطه برخوردار بودهاست.
رضا رحیمی، آرش ثقفی اصل، مسعود حق لسان، مهسا فرامرزی اصلی
چکیده با توجه به اهمیت روزافزون حکمرانی شهری و مشارکت شهروندان در ارتقای کیفیت محیطهای شهری، این پژوهش به بررسی نقش حکمرانی شهری در بهبود کیفیت طراحی شهری با تأکید بر نقش میانجی مشارکت شهروندان در شهر قم پرداخت. پژوهش از نظر هدف کاربردی و از نظر روش، توصیفی-همبستگی مبتنی بر مدلیابی معادلات ساختاری بود. جامعه آماری را شهروندان شهر قم تشکیل دادند که ۳۸۴ نفر با استفاده از فرمول کوکران و روش نمونهگیری تصادفی بهعنوان نمونه انتخاب شدند. دادهها از طریق پرسشنامه گردآوری و با استفاده از نرمافزارهای SPSS وAMOS تحلیل شدند. روایی ابزار با بهرهگیری از روایی صوری، محتوایی و سازه و پایایی آن با آلفای کرونباخ و پایایی ترکیبی تأیید شد. یافتهها نشان داد حکمرانی شهری بر مشارکت شهروندان با ضریب استاندارد برابر با ۰٫۶۲ و بر کیفیت طراحی شهری با ضریب استاندارد برابر با ۰٫۵۸ اثر مثبت و معنادار دارد. همچنین مشارکت شهروندان با ضریب استاندارد برابر با ۰٫۴۷ کیفیت طراحی شهری را ارتقا میدهد و نقش میانجی آن در رابطه میان حکمرانی شهری و کیفیت طراحی شهری نیز با اثر غیرمستقیم برابر با ۰٫۲۹ تأیید شد. افزون بر این، حکمرانی شهری ۳۸ درصد از تغییرات مشارکت شهروندان و حکمرانی شهری همراه با مشارکت شهروندان ۶۴ درصد از تغییرات کیفیت طراحی شهری را تبیین کردند. نتایج نشان داد دستیابی به طراحی شهری باکیفیت در شهر قم مستلزم استقرار حکمرانی شفاف، پاسخگو، هماهنگ و عدالتمحور، همراه با مشارکت مؤثر شهروندان در تمامی مراحل برنامهریزی، تصمیمگیری و اجرای پروژههای شهری است.
چکیده گسترش مجتمعهای بزرگ مسکونی در شهرهای ایران، ضرورت توجه به نقش طراحی معماری در ارتقای کیفیت محیطهای سکونتی و شکلگیری دلبستگی مکانی، بهویژه در میان زنان را بیشازپیش آشکار ساخته است. باوجود مطالعات متعدد درباره دلبستگی مکانی، تبیین یکپارچه نقش ابعاد طراحی معماری در کنار کیفیتهای ادراکی–روانشناختی و اجتماعی محیط معماری در شکلگیری این پدیده، همچنان نیازمند بررسی است. هدف پژوهش حاضر، ارائه و آزمون یک مدل مفهومی معماریمحور برای تبیین نقش ابعاد طراحی معماری در شکلگیری دلبستگی مکانی زنان ساکن مجتمعهای مسکونی است. پژوهش با رویکرد آمیخته اکتشافی–تبیینی انجام شد. در مرحله کیفی، ۴۳ مصاحبه نیمهساختاریافته با زنان ساکن مجتمعهای مسکونی اکباتان و امید انجام و ۹۹ کد اولیه درنهایت در قالب ۴۲ مؤلفه و شش بعد اصلی استخراج شد. در مرحله کمّی، دادهها با نمونهگیری تصادفی از ۷۳۰ زن ساکن این دو مجتمع که به دلیل ساختار کالبدی شاخص و برخورداری از سطح بالاتر دلبستگی مکانی انتخاب شدند، گردآوری و با استفاده از مدلیابی معادلات ساختاری مبتنی بر حداقل مربعات جزئی (PLS-SEM) تحلیل شد. یافتهها نشان داد ابعاد کالبدی و عملکردی طراحی معماری، الگوهای متفاوتی از تأثیر بر کیفیتهای ادراکی–روانشناختی و اجتماعی محیط معماری دارند و این کیفیتها بیشترین نقش را در تبیین دلبستگی مکانی زنان ایفا میکنند. درمجموع، یافتهها بیانگر آن است که طراحی معماری زمانی میتواند دلبستگی مکانی زنان را تقویت کند که با سازماندهی مناسب ابعاد کالبدی و عملکردی، زمینه ارتقای کیفیتهای ادراکی–روانشناختی و اجتماعی محیط معماری را فراهم آورد. این پژوهش با ارائه و اعتبارسنجی یک مدل مفهومی معماریمحور، شواهدی تجربی برای طراحی و بهسازی مجتمعهای مسکونی با رویکرد ارتقای دلبستگی مکانی زنان فراهم میآورد.
چکیده مصرف بالای انرژی در ساختمانهای اداری، بهویژه در اقلیمهای گرم و خشک، ضرورت بهکارگیری راهکارهای غیرفعال بهمنظور کنترل شرایط محیطی و کاهش بارهای سرمایشی را افزایش داده است. یکی از مؤثرترین راهکارها در این زمینه، استفاده از سایبانهای خارجی نظیر لوورها برای کنترل تابش خورشیدی و بهبود عملکرد انرژی ساختمان است. پژوهش حاضر با هدف تعیین زاویه بهینه لوورهای خارجی و ارزیابی تأثیر آنها بر مصرف انرژی یک ساختمان اداری در اقلیم گرم و خشک شهر کرمان انجام شد. بدین منظور، یک ساختمان اداری بهعنوان مدل پایه در نرمافزار DesignBuilder شبیهسازی گردید و عملکرد انرژی آن در حضور لوورهای افقی و عمودی در نماهای جنوبی و غربی مورد بررسی قرار گرفت. زوایای مختلف لوورها شامل 0، 10، 20، 30، 40، 50 و 60 درجه در قالب 21 سناریوی مستقل شبیهسازی و تحلیل شدند. شاخصهای ارزیابی شامل میزان دریافت تابش خورشیدی، بار سرمایشی، بار گرمایشی، مصرف انرژی روشنایی و مصرف کل انرژی ساختمان بود. نتایج نشان داد افزایش زاویه لوورها موجب کاهش دریافت تابش خورشیدی و بار سرمایشی ساختمان میشود، اما در زوایای بزرگتر به دلیل کاهش نور طبیعی، مصرف انرژی روشنایی افزایش مییابد. همچنین عملکرد لوورهای افقی در مقایسه با لوورهای عمودی در کاهش مصرف انرژی مؤثرتر ارزیابی شد. بر اساس نتایج، لوور افقی با زاویه 30 درجه در نمای جنوبی و لوور افقی با زاویه 40 درجه در نمای غربی بهعنوان گزینههای بهینه از نظر مصرف کل انرژی معرفی شدند. یافتههای این پژوهش میتواند در طراحی پوسته ساختمانهای اداری واقع در اقلیمهای گرم و خشک و توسعه راهکارهای معماری پایدار مورد استفاده قرار گیرد.
چکیده بخش ساختمان سهم قابلتوجهی از مصرف انرژی و انتشار گازهای گلخانهای را به خود اختصاص میدهد و بهبود عملکرد حرارتی پوسته یکی از راهبردهای مهم کاهش تقاضای انرژی ساختمان است. در این میان، آیروژلهای نانوساختار، بهویژه آیروژلهای سیلیسی، به دلیل ساختار نانومتخلخل، چگالی پایین و رسانندگی حرارتی کم، امکان دستیابی به مقاومت حرارتی بالا در ضخامت محدود را فراهم میکنند. بااینحال ، میزان اثربخشی این مواد در شرایط مختلف اقلیمی، اجزای ساختمانی و سناریوهای اقتصادی یکسان نیست. هدف پژوهش حاضر، تحلیل نظاممند و انتقادی مطالعات مربوط به کاربرد آیروژلهای نانوساختار در ساختمان و شناسایی شرایطی است که در آن استفاده از این فناوری بیشترین مزیت عملکردی را ایجاد میکند. این پژوهش با استفاده از چارچوب PRISMA و از طریق جستوجوی نظاممند منابع در پایگاههای علمی بینالمللی Scopus و ScienceDirect انجام شد. مطالعات بر اساس معیارهای از پیش تعیینشده غربال و اطلاعات مربوط به نوع آیروژل، محصول، جزء ساختمانی، شرایط اقلیمی، شاخصهای عملکرد حرارتی و انرژی، محدودیتهای فنی و ملاحظات اقتصادی استخراج و بهصورت تطبیقی تحلیل شدند. یافتهها نشان دادند که مزیت اصلی آیروژل نسبت به بسیاری از عایقهای متداول، دستیابی به مقاومت حرارتی بالا در ضخامت کمتر است؛ بااینحال، میزان کاهش مصرف انرژی بهشدت به نوع محصول ، جزء ساختمانی، اقلیم و شرایط بهرهبرداری وابسته است. در اقلیمهای سرد، کاهش اتلاف حرارت اهمیت بیشتری دارد ، در حالی که در اقلیمهای گرم، کنترل همزمان انتقال حرارت و تابش خورشیدی، بهویژه در سامانههای شفاف، تعیینکننده است. هزینه اولیه بالا، شکنندگی برخی محصولات و انرژیبر بودن برخی فرایندهای تولید همچنان از موانع اصلی توسعه فناوری هستند؛ بااینحال، توسعه روشهای تولید کمهزینه، کامپوزیتهای تقویتشده و آیروژلهای زیستپایه مسیرهای مهم پژوهشی محسوب میشوند. بر اساس سنتز مطالعات، این پژوهش یک چارچوب تصمیمگیری زمینهمحور برای انتخاب کاربرد آیروژل بر اساس اقلیم، جزء ساختمانی، محدودیت ضخامت، الزامات عملکردی و هزینه چرخه عمر پیشنهاد میکند. نتایج نشان میدهد که آیروژل را نمیتوان بهعنوان راهکاری برتر در تمامی شرایط معرفی کرد، بلکه اثربخشی آن تابع تناسب ویژگیهای محصول با شرایط پروژه است.
چکیده حضورپذیری عابران پیاده یکی از مهم ترین شاخص های کیفیت فضاهای عمومی و سرزندگی کریدورهای شهری محسوب میشود و تحت تاثیر مجموعهای از عوامل کالبدی، عملکردی، ادراکی و رفتاری شکل میگیرد. از منظر معماری فضا نیز کیفیت و نحوه سازمانیابی فضای عمومی میتواند در چگونگی تجربه و استفاده شهروندان از محیط و شکلگیری زندگی جمعی در آن نقش داشته باشد. با وجود گسترش مطالعات در این حوزه، یافتههای پژوهشهای پیشین پراکنده بوده و چارچوبی جامع برای طبقهبندی عوامل مؤثر بر حضورپذیری عابران پیاده ارائه نشده است. ازاین رو، پژوهش حاضر با هدف شناسایی، طبقه بندی و سازماندهی مفهومی عوامل مؤثر بر حضورپذیری عابران پیاده در کریدورهای شهری انجام شد. این پژوهش از نظر هدف، کاربردی و از نظر ماهیت، کیفی بوده و با رویکرد مرور نظاممند بر اساس دستورالعمل PRISMA 2020 انجام شده است. پس از جستجوی نظاممند مطالعات در پایگاه های Scopus و Google Scholar، تعداد 1760 رکورد علمی شناسایی شد که پس از طی مراحل غربالگری، در نهایت 27 مقاله واجد شرایط وارد تحلیل محتوای کیفی شدند. داده های استخراج شده با بهره گیری از نرمافزار MAXQDA 2024 طی فرایند کدگذاری باز و محوری تحلیل و در قالب مؤلفهها و زیرمؤلفههای مفهومی سازماندهی شدند. یافتههای پژوهش نشان داد که عوامل مؤثر بر حضورپذیری عابران پیاده در پنج مؤلفه اصلی شامل ویژگی های کالبدی_فضایی، کیفیت محیط و عملکرد فضا، ادراک و تجربه عابران، حضور و فعالیت عابران و پیامدهای شهری قابل طبقه بندی هستند. همچنین، یافتهها بیانگر آن است که ویژگیهای کالبدی_فضایی، به ویژه فرم شهری و شبکه معابر، بیشترین نقش را در شکلگیری حضورپذیری عابران ایفا میکنند و سایر مولفه ها در تعامل با این بسترکالبدی، زمینه تحقق پیامدهایی نظیر سرزندگی شهری و تعاملات اجتماعی را فراهم میسازد. دستاورد اصلی این پژوهش، ارائه چارچوبی مفهومی و دسته بندی نظاممند از عوامل مؤثر بر حضورپذیری عابران پیاده است که میتواند به عنوان مبنایی برای پژوهشهای آتی و همچنین راهنمایی برای برنامهریزی و طراحی کریدورهای شهری انسانمحور مورد استفاده قرار گیرد.
سیدنظام حسین نژاد، مرضیه آزاد ارمکی، جمال الدین مهدی نژاد درزی
چکیده ظهور متاورس به عنوان نسل آینده اینترنت، تحولی بنیادین در ماهیت تعاملات دیجیتال و زیستبومهای مجازی ایجاد کرده است. در این بستر نوظهور، نقش معمار از طراحی کالبدی سنتی فراتر رفته و به خلق تجربههای تعاملی پیچیده و مدیریت اکوسیستمهای ارزش دیجیتال گسترش یافته است. با این وجود، شکاف عمیق و نگرانکنندهای میان برنامههای درسی فعلی رشته معماری و الزامات مهارتی صنعت فناوریهای نوین وجود دارد. هدف اصلی این پژوهش، توسعه و ارزیابی مقدماتی یک چارچوب آموزشی جامع، میانرشتهای و بومیسازیشده برای تربیت »معماران متاورس« و تبیین جایگاه راهبردی این حرفه نوظهور در اکوسیستمهای نوآوری دیجیتال است. این مطالعه با بهرهگیری از رویکرد پژوهش آمیخته اکتشافی متوالی در سه فاز مجزا انجام شد. در فاز نخست، مرور نظاممند ادبیات پژوهش در پایگاههای دادهای Scopus و Web of Science برای بازه زمانی ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۴ با اعمال معیارهای ورود و خروج دقیق صورت پذیرفت. در گام دوم، تحلیل تطبیقی عمیق برنامههای درسی پنج دانشگاه برتر جهانی در حوزههای معماری دیجیتال، طراحی تعاملی و فناوریهای نوظهور انجام شد. در فاز پایانی، با بهرهگیری از نظرات تخصصی پنج خبره برجسته صنعت و دانشگاه، یک مدل آموزشی سهسطحی طراحی و اعتبارسنجی اولیه گردید. یافتههای پژوهش نشان میدهند که تربیت معمار متاورس مستلزم ساختاری یکپارچه و چندبُعدی است که همزمان سه حوزۀ بنیادین را پوشش دهد: (۱) مبانی نظری و عملی طراحی فضایی دیجیتال و پدیدارشناسی محیطهای مجازی، (۲) تسلط فنی پیشرفته بر ابزارهای واقعیت گسترده (XR)، موتورهای بازی و فناوریهای غیرمتمرکز، و (۳) درک عمیق سازوکارهای طراحی نوآوری دیجیتال، توکنومیکس و ملاحظات اخلاقی-حقوقی مالکیت دیجیتال. این چارچوب پیشنهادی بر یادگیری شایستهمحور، بینرشتهای و پروژهمحور تأکید دارد و معمار متاورس را فراتر از یک طراح صرف، بهعنوان راهبر و معمار اکوسیستمهای دیجیتال معرفی میکند. نتایج اولیه حاکی از آن است که اجرای این نقشهراه در مقاطع تحصیلات تکمیلی میتواند زمینهساز کاهش شکاف مهارتی میان دانشگاه و صنعت باشد و بستر لازم را برای پرورش نیروی انسانی نخبه جهت مدیریت و نوآوری در فضاهای مجازی پایدار فراهم آورد.
چکیده پروژههای ساختمانی بزرگمقیاس شهری با وجود نقش برجسته در توسعه اقتصادی و کالبدی شهرها، اثرات زیستمحیطی گسترده و پیچیدهای ایجاد میکنند که مدیریت آنها نیازمند بهرهگیری از ابزارهای هوشمند تصمیمگیری است. پژوهش حاضر با هدف توسعه یک چارچوب دانشمحور برای سامانه پشتیبان تصمیم مبتنی بر هوش مصنوعی در ارزیابی اثرات زیستمحیطی این پروژهها انجام شده است. این پژوهش با رویکرد آمیخته (کیفی-کمی) و با استفاده از طرح اکتشافی متوالی اجرا شد. در بخش کیفی، دادههای حاصل از مصاحبههای نیمهساختاریافته با ۳۰ نفر از خبرگان سازمان محیطزیست، اساتید دانشگاهی و مهندسان ساختمان با استفاده از روش کدگذاری سهگانه (باز، محوری و انتخابی) تحلیل گردید که منجر به شناسایی ۲۴ عامل مؤثر در قالب پنج مقوله پارادایمی شامل شرایط علّی، شرایط مداخلهگر، پدیده محوری، راهبردها و پیامدها شد. در بخش کمی، با بهکارگیری تکنیک دیمتل فازی، روابط علّی و میزان اثرگذاری و اثرپذیری عوامل تعیین شد که نتایج نشان داد عوامل «خلاقیت و نوآوری» (با مقدار ۰.۳۲۵=D-R) بیشترین اثرگذاری و «پیامدهای ساختاری» (با مقدار ۰.۱۵۳-=D-R) بیشترین اثرپذیری را دارا هستند و عامل «تکنولوژی» (با مقدار ۵.۳۴۰=D+R) بیشترین تعامل را با سایر عوامل نشان میدهد. همچنین با استفاده از مدلسازی ساختاری تفسیری (ISM)، الگوی سلسلهمراتبی عوامل در پنج سطح ترسیم گردید که سطح اول شامل عوامل پایهای (حاشیه سود، عوامل شخصیتی، کیفیت، رسالت سازمان، ارتباطی، قیمتگذاری و تبلیغات) و سطح پنجم شامل پیامدهای نهایی (مالی، ساختاری و فرهنگسازی) است. نوآوری پژوهش در ارائه معماری چهارلایه سامانه پشتیبان تصمیم شامل لایههای داده، دانش، استنتاج و پشتیبانی تصمیم است که برای نخستین بار در کشور با تلفیق روشهای نظریه دادهبنیاد، دیمتل فازی و ISM طراحی شده است. چارچوب پیشنهادی میتواند مبنایی برای توسعه سامانههای هوشمند مبتنی بر شبکههای عصبی فازی و سایر روشهای هوش مصنوعی در پژوهشهای آینده باشد و به سازمانهای متولی محیطزیست و شهرداریها در مدیریت زیستمحیطی پروژههای ساختمانی بزرگمقیاس شهری یاری رساند.
چکیده تنظیم حریم خصوصی و سازماندهی کالبدی مسکن، از ابعاد کلیدی کیفیت فضای زیستی است که در مسکن معاصر به دلیل تفکیک شتابزده، بیتوجهی به انکسار مسیرها و غلبه دیدهای کنترلنشده دچار اختلال شده است. پژوهش حاضر با هدف واکاوی چگونگی اثرگذاری مؤلفههای کالبدی بر سازماندهی حریم و قلمروپایی، به مقایسه تطبیقی چهار خانه شاخص در بافت تاریخی کاشان میپردازد. این پژوهش با رویکرد کیفی و مبتنی بر راهبرد استدلال منطقی انجام شده است. در این راستا، برای پیشبرد پژوهش و واکاوی دادهها از روش توصیفی-تحلیلی و تکنیک تحلیل لایهای نقشهها بهره گرفته شده است. . به طوری که ابتدا شاخصهای کالبدی از متون اسنادی استخراج گردیده و سپس این شاخصها در قالب تحلیل لایهای و ماتریس مقایسه تطبیقی بر روی نمونهها ارزیابی شدهاند. یافتههای پژوهش نشان میدهد تحقق حریم در نمونههای مورد بررسی، فرآیندی پویا و حاصل همافزایی میان عمق کالبدی، انکسار سیرکولاسیون و درجهبندی نوری است. افزایش عمق فضایی و تکثر حیاطها از طریق ایجاد آستانههای چندمفصلی و فیلترهای نوری، مهار خطوط دید را بدون انسداد بصری مطلق میسر میسازد. در این الگو، نور به عنوان ابزاری ساختاری جهت درجهبندی مرزها عملکرده و انتقال از فضاهای عمومی به خصوصی را پشتیبانی میکند. در نهایت، تبیین این ماتریس همبسته، الگویی مفهومی جهت بازخوانی حریم و سازماندهی کیفی فضا در معماری مسکن ارائه میدهد.
چکیده میراث معماری معاصر تهران، بهویژه بناهای مسکونی، بخشی از هویت و حافظه تاریخی شهر را شکل میدهد که در فرایندهای معمولِ شناسایی و حفاظت میراث، کمتر از سایر بناهای شاخص مورد توجه قرار گرفته است. در این میان، شمیران به دلیل تحولات تاریخی، اجتماعی و کالبدی و گذار تدریجی از سکونتگاهی ییلاقی به بخشی از ساختار مدرن شهری تهران، واجد مجموعهای از نمونههای معماری معاصر واجد ارزش است که شناخت و مستندسازی آنها ضرورت دارد. مقاله حاضر با هدف بازشناسی و گونهشناسی میراث معماری معاصر شمیران تهران بر پایه تحلیل سیما و منظر و با تمرکز بر محدوده پیرامون میدان تجریش انجام شده است. ماهیت این پژوهش کیفی است و با رویکرد توصیفی- تحلیلی، دادهها از طریق مطالعات اسنادی و کتابخانهای و بررسی میدانی نمونههای معماری گردآوری شدهاند. در فرایند تحلیل، ویژگیهای سیما و منظر نمونهها شامل مصالح و ترکیب نمای بیرونی، بازشوها، بام، ترکیب حجمی، ورودیها و فضاهای نیمهباز بررسی و سپس ویژگیهای تکرارشونده میان 36 نمونه مقایسه و مورد دستهبندی قرار گرفته است. یافتههای تحقیق بهطور مشخص سه گونه اصلی ساختمان با نمای بیرونی آجری، سنگی و سیمانی را نشان میدهد. براساس تحلیل تطبیقی تمایز این گونهها صرفاً به مصالح نما محدود نبوده، بلکه هر یک از آنها از مجموعهای از روابط تکرارشونده میان نما، بازشو، بام، حجم، فضاهای نیمهباز و جداره برخوردارند که این مجموعه روابط را میتوان در سطح توصیفی، نمود اولیهای از الگوی طراحی گونهها دانست. بر این اساس، تحلیل سیما و منظر میتواند بهعنوان پیش درآمدی بر شناسایی الگوهای معماری و بازشناسی ظرفیتهای میراث معماری معاصر مورد استفاده قرار گیرد. بااینحال، ارزشگذاری نمونههای موجود نیاز به مطالعات تکمیلی در زمینه ارزشهای تاریخی، معماری، اجتماعی و محیطی، اصالت، تمامیت و وضعیت حفاظتی آنها دارد.
زینب جعفری، سید یحیی اسلامی، سید مجید هاشمی طغرالجردی
چکیده معماری با ماده ساخته میشود، اما بسیاری از روابط فضایی در فاصلهها، گشودگیها و حجمهایی شکل میگیرند که ماده در آنها حضور ندارد. همین وضعیت، «خالی» را از یک مسئله صرفاً هندسی فراتر میبرد: اگر مقدار فضای فاقد توده ثابت بماند، آیا تغییر در نحوه سازمان یافتن آن میتواند رابطه میان اجزای معماری را تغییر دهد؟ مفهوم «عدم» در اندیشه مولانا، پرسش از امکان اثرِ نبود را پیش میکشد؛ پژوهش حاضر این پرسش را در معماری با مفهوم «خالی» دنبال میکند و اثر را در تغییر روابط فضایی متناظر با نحوه سازمان یافتن فضای فاقد توده جستوجو میکند. برای آزمون این مسئله، چهار وضعیت شامل حیاط مرکزی، ایوان جنوبی، مشبک و گنبدخانه در مسجد جامع اردستان انتخاب شد. هندسه هر وضعیت بر اساس پلانها، مقاطع و مستندات معماری بازسازی و به مدل تحلیلی تبدیل شد. در هر آزمون، کمیت متناظر با مقدار خالی بهعنوان متغیر کنترل ثابت نگه داشته شد، یک ویژگی پیکربندی بهعنوان متغیر مستقل تغییر یافت و پاسخ دیداری متناظر بهعنوان متغیر وابسته سنجیده شد. متغیرها به ترتیب شامل تناسب میدان، عمق نسبی، توزیع روزنهها و سازمان قائم حجم بودند. پاسخها نیز از طریق تعادل دیداری مرکز و پیرامون، دید متقابل میان دو حوزه، عبور مستقیم دید از سطح و حضور بخش فوقانی در میدان دید سنجیده شدند. تحلیلها با مدلسازی هندسی، آزمون خط دید و پرتاب پرتو در مدلهای دوبعدی و سهبعدی انجام شد. یافتهها نشان داد که تغییر پیکربندی در هر چهار وضعیت با تغییر قابلاندازهگیری در پاسخ دیداری متناظر همراه بود. در حیاط، تغییر تناسب میدان به الگوهای متفاوتی از تعادل دیداری انجامید؛ در ایوان، افزایش عمق نسبی با کاهش دید متقابل همراه شد؛ در مشبک، تغییر توزیع روزنهها میزان عبور مستقیم دید را تغییر داد؛ و در گنبدخانه، بازتوزیع قائم حجم حضور بخش فوقانی را در میدان دید دگرگون کرد. مقایسه نتایج نشان میدهد که اهمیت معماری هر ویژگی پیکربندی از رابطهای آشکار میشود که به تغییر آن پاسخ میدهد. از این منظر، تحلیل خالی از سنجش مقدار آن به بررسی پیوند میان ویژگی پیکربندی و رابطه فضایی متناظر گسترش مییابد. برایناساس، «خالی» وضعیتی از سازمان فضایی است که نقش معماری آن در نحوه شکلگیری روابط میان اجزا، حوزهها و مواضع مشاهده آشکار میشود.
چکیده غلبه رویکردهای کمّی، تراکممحور و اقتصادی در طراحی بسیاری از مجتمعهای مسکونی معاصر، موجب کاهش توجه به نیازهای روانی، اجتماعی و معنایی ساکنان و در نتیجه تضعیف ارتباط عاطفی آنان با محیط زندگی شده است. مسئله اصلی پژوهش حاضر، نبود چارچوبی منسجم برای تبدیل نیازهای انسانی به مؤلفههای کالبدی قابلاستفاده در طراحی مجتمعهای مسکونی است. بر این اساس، پژوهش با هدف تبیین مؤلفههای کالبدی پاسخگو به نیازهای انسانی و ارائه چارچوبی برای ارتقای حس تعلق به مکان در مجتمعهای مسکونی معاصر انجام شده است. پرسش اصلی آن است که مؤلفههای کالبدی پاسخگو به نیازهای انسانی چگونه میتوانند حس تعلق ساکنان به محیط مسکونی را تقویت کنند. پژوهش از نظر هدف، کاربردی و از نظر ماهیت، توصیفی–تحلیلی است. دادهها با استفاده از مطالعات کتابخانهای و اسنادی و بررسی منابع مرتبط با نیازهای انسانی، روانشناسی محیطی، کیفیت مسکن و تعلق به مکان گردآوری و با روش تحلیل محتوای کیفی بررسی شدند. در فرایند تحلیل، مفاهیم استخراجشده کدگذاری و در سه بُعد نیازهای جسمانی–عملکردی، روانی–اجتماعی و معنایی–فرهنگی دستهبندی شدند. یافتهها نشان داد سلسلهمراتب فضایی و حریم، امنیت و خوانایی، انعطافپذیری، تنوع فضایی، فضاهای جمعی، ارتباط با طبیعت، کیفیت بصری و هویتی، شخصیسازی و مشارکت، مقیاس انسانی و دسترسی و ارتباط مناسب میان فضای درون و بیرون، مهمترین مؤلفههای کالبدی مؤثر بر شکلگیری تعلق به مکان هستند. همچنین مشخص شد پاسخگویی منفرد به نیازهای فیزیکی برای ایجاد رضایت پایدار کافی نیست و حس تعلق زمانی تقویت میشود که محیط بهصورت همزمان امکان آسایش، امنیت، کنترل، تعامل اجتماعی، آزادی انتخاب، هویتیابی و خاطرهسازی را فراهم سازد. در نتیجه، طراحی انسانمحور مجتمعهای مسکونی مستلزم ایجاد نظامی هماهنگ میان واحدهای مسکونی، فضاهای واسط، قلمروهای جمعی و عناصر طبیعی است. چارچوب حاصل از پژوهش میتواند بهعنوان مبنایی برای طراحی اولیه و ارزیابی کیفی مجتمعهای مسکونی معاصر مورد استفاده قرار گیرد.
چکیده انسجام فضایی یکی از مفاهیم مهم در مطالعات شهری است که به روابط و پیوندهای میان اجزای فضایی شهر و تعامل آنها در مقیاسهای مختلف میپردازد و میتواند ابعاد کالبدی، عملکردی، اجتماعی و فضایی را دربرگیرد. علیرغم گسترش مطالعات مرتبط با این مفهوم، ادبیات موجود از نظر مفاهیم بهکاررفته، محورهای موضوعی و الگوهای همکاری علمی پراکنده است و تصویر جامعی از ساختار و تحول این ادبیات در مقیاس بینالمللی ارائه نشده است. ازاینرو، پژوهش حاضر با هدف تحلیل بروندادهای علمی مطالعات انسجام فضایی شهرها، شناسایی محورهای موضوعی و بررسی الگوهای همکاری علمی در پایگاه استنادی Scopus انجام شده است. پژوهش از نظر هدف کاربردی و از نظر رویکرد توصیفی–تحلیلی است. دادههای پژوهش از پایگاه Scopus استخراج و پس از غربالگری بر اساس معیارهای موضوعی، مجموعه داده نهایی تهیه شد. برای تحلیل بروندادهای علمی، روند سالانهی تولیدات، مجلات پیشرو و پراکنش جغرافیایی مطالعات بررسی شد. همچنین، ساختار موضوعی پژوهشها از طریق تحلیل شبکهی همرخدادی کلیدواژهها و شبکهی همکاری علمی کشورها با استفاده از نرمافزار VOSviewer نسخهی 1.6.20 ارزیابی شد. نتایج نشان میدهد تولیدات علمی مرتبط با انسجام فضایی در سالهای اخیر روندی افزایشی داشته است. ساختار موضوعی مطالعات شامل مفاهیمی مانند Territorial Cohesion،Spatial Integration، Space Syntax،Accessibility و Spatial Planning است و در کنار مباحث مرتبط با ساختار و پیکربندی فضایی، موضوعاتی مانند توسعهی پایدار، عدالت و انسجام اجتماعی نیز در شبکهی موضوعی مشاهده میشوند. شبکهی همکاری علمی کشورها نیز تفاوت در میزان مشارکت و پیوندهای بینالمللی را نشان میدهد و در عین حال، وجود همکاری میان برخی کشورهای فعال در این حوزه را آشکار میکند. در مجموع، یافتهها حاکی از گسترش دامنهی موضوعی مطالعات انسجام فضایی و حضور همزمان ابعاد کالبدی، فضایی، اجتماعی و برنامهریزی در این ادبیات است. این پژوهش با ارائهی تصویری کمی از روند تولیدات علمی، ساختار موضوعی و الگوی همکاری کشورها، به شناخت وضعیت و جهتگیریهای پژوهشی مطالعات انسجام فضایی شهری کمک میکند و میتواند مبنایی برای شناسایی خلاهای موضوعی و زمینههای پژوهشی آینده قرار گیرد.
چکیده افزایش مصرف انرژی در بخش ساختمان و سهم قابل توجه آن در انتشار گازهای گلخانهای، ضرورت توسعه مصالح ساختمانی با عملکرد حرارتی بهبودیافته را برجسته کرده است. مواد تغییر فازدهنده، به دلیل توانایی ذخیره و آزادسازی گرمای نهان در بازه دمایی تقریباً ثابت، یکی از راهکارهای غیرفعال برای کاهش نوسانات دمایی، تعدیل بارهای سرمایشی و گرمایشی و ارتقای آسایش حرارتی در ساختمانها محسوب میشوند. با وجود این، کاربرد مستقیم این مواد در مصالح ساختمانی با محدودیتهایی مانند نشت، افت خواص مکانیکی، ناسازگاری با ماتریس مصالح، هدایت حرارتی پایین و چالش دوام بلندمدت همراه است. هدف این پژوهش، مرور دامنهای و تحلیل روشهای ادغام مواد تغییر فازدهنده در مصالح ساختمانی با تمرکز ویژه بر کپسولهسازی است. برای این منظور، جستجوی نظاممند در پایگاههای Scopus و Web of Science برای مطالعات منتشرشده بین سالهای 2019 تا 2025 انجام شد. از 72 رکورد اولیه، پس از حذف موارد تکراری و غربالگری بر اساس معیارهای ورود و خروج، 35 مطالعه برای تحلیل نهایی انتخاب شدند. روشهای مستقیم مثل ادغام و آغشتهسازی، هرچند اجرا آن ها سادهست، اما بیشترین ریسک رو از نظر نشت و افت عملکرد مکانیکی دارند. از طرف دیگر، میکروکپسولهسازی و ماکروکپسولهسازی با ایجاد یه پوسته محافظ، خیلی بهتر میتوانند نشت را کنترل کنند، پایداری چرخهای را بالا ببرند، و با مصالح ساختمانی سازگارتر باشند. البته این روشها بیچالش نیستند: هزینه ساخت بیشتر، پیچیدگی طراحی پوسته، و احتمال کاهش مقاومت فشاری هنوز جز مشکلات اصلیشان محسوب میشود. انتخاب روش ادغام باید براساس تعامل همزمان نوع PCM، دمای تغییرفاز، نوع مصالح، شرایط اقلیمی، الزامات مکانیکی و دوام بلندمدت صورت بگیرد. این مقاله با طبقهبندی روشهای ادغام و شناسایی خلأهای پژوهشی کلیدی، چارچوبی عملیاتی برای انتخاب روش مناسب بر اساس اولویتهای حرارتی، مکانیکی، اقتصادی و اقلیمی ارائه میدهد که میتواند به کاهش فاصله میان پژوهش و کاربرد صنعتی کمک کند.
چکیده آسایش حرارتی در فضاهای باز شهری، بهویژه در پیادهروهای مجاور شریانهای پرتردد، از مهمترین دغدغههای برنامهریزی شهری پایدار محسوب میشود؛ بااینحال، تأثیر تطبیقی انواع پوششهای سبز بر کاهش اثر جزایر حرارتی و بهبود آسایش عابران پیاده در مقایسه با فضای خیابان اصلی، کمتر مورد توجه پژوهشهای پیشین قرار گرفته است. این پژوهش با هدف ارزیابی تطبیقی تأثیر سناریوهای مختلف پوشش سبز بر شاخص آسایش حرارتی فیزیولوژیک (PET) در دو نقطهی پیادهرو و میانهی خیابان در محدودهی بزرگراه نواب تهران انجام شد. پژوهش از نوع کاربردی و با روش شبیهسازی عددی با استفاده از نرمافزار ENVI-met انجام شد و همچنین تحلیل خروجیها با استفاده از نرمافزارهای Leonardo صورت گرفت. ۲۲ سناریو شامل وضع موجود، پوششهای منفرد و ترکیبی با درصدهای ۲۰، ۴۰ و ۶۰ در دو بازهی زمانی ۳ صبح و ۳ بعدازظهر روز انقلاب تابستانی شبیهسازی شدند و دادههای دو رسپتور اقلیمی (در پیادهرو و میانهی اتوبان) استخراج و تحلیل گردیدند. یافتهها نشان دادند که در پیادهرو، سناریوی ۲۰ (ترکیب ۲۰٪ نمای سبز، بام سبز و پل سبز) با کاهش ۱٫۶ درجهی سانتیگرادی PET در ساعت ۳ بعدازظهر نسبت به وضع موجود، بهترین عملکرد را در کاهش اثر جزیره حرارتی داشت و حتی از سناریوی کاشت درختان نیز مؤثرتر بود؛ درحالیکه در میانهی خیابان، سناریوی ۱۳ (ترکیب ۶۰٪ نمای سبز و بام سبز) با کاهش ۱٫۰۳ و ۰٫۳۷ درجهی سانتیگرادی بهترتیب در صبح و بعدازظهر، بهعنوان مؤثرترین راهبرد در تعدیل جزیره حرارتی شناسایی شد. همچنین مشخص گردید که پل سبز بهتنهایی در خیابان اصلی تأثیر ناچیزی بر کاهش دمای تابشی داشت، اما در ترکیب با سایر پوششها در پیادهرو، به بهبود آسایش حرارتی و کاهش تنش گرمایی کمک نمود. نتایج پژوهش نشان داد که راهبردهای بهینهی کاهش جزایر حرارتی در مقیاس خرد (پیادهرو) با راهبردهای بهینه در مقیاس کلان (خیابان) تفاوت معناداری دارند و طراحی اقلیممحور نیازمند توجه همزمان به هر دو مقیاس است.
نیایش روستائی، عباس ترکاشوند، ریحانه سادات طباطبائی یگانه
چکیده آتریوم یکی از رایجترین راهکارهای معماری برای هدایت نور روز به عمق ساختمان است و عمدتاً عملکرد آن بر اساس سنجههای دیداری کلاسیک نظیر ضریب نور روز و خودکفایی روشنایی روز ارزیابی شده است، درحالیکه پیشرفتهای اخیر در فیزیولوژی نور و انتشار استانداردCIE S 026/E:2018 مبین این حقیقت علمی است که نور علاوه بر تأمین شرایط دیداری، از طریق سلولهای گانگلیونی حساس به نور شبکیه (ipRGC) بر ریتم شبانهروزی، هوشیاری و سلامت روانی و جسمانی کاربران نیز اثرگذار است. هدف این مقاله، بررسی و تلفیق دو حوزه ادبیاتی نسبتاً مستقل، یعنی مطالعات معماری و محاسباتی هندسه آتریوم و مطالعات فیزیولوژی نور و شناسایی نقاط اتصال آنها در قالب یک چارچوب مفهومی یکپارچه است. روش پژوهش حاضر از نظر ماهیت، کیفی و بنیادی است و با رویکردی تحلیلی-تفسیری، منابع کتابخانهای و اسنادی را در چهار محور کالبدی، نوری، محاسباتی و فیزیولوژیک مرور و سنتز کرده است؛ همچنین برای نشاندادن نحوه کاربرد عملی چارچوب پیشنهادی، یک مدل پایه تبیینی مبتنی بر تحلیل هندسی مسیر خورشید برای تعیین ابعاد اولیه آتریوم ارائه شده است. یافتههای پژوهش آشکار میسازد که اگرچه رابطه میان پارامترهای هندسی آتریوم (نظیر نسبتهای پلان، ارتفاع و شاخص چاه نوری) و عملکرد نور روز بهخوبی مستندسازی شده، اما پیوند این پارامترها با سنجههای غیرتصویری نور نظیر Melanopic EDI هنوز کمتر بررسی شده و شکاف اصلی پژوهشی همین فاصله میان دو حوزه ادبیاتی است. بر این اساس، یک چارچوب مفهومی پنجسطحی(شامل متغیرهای معماری، ویژگیهای نور، عملکرد دیداری، عملکرد غیرتصویری و تفسیر سلامتمحور) برای تحلیل کیفیت محیط نوری آتریوم پیشنهاد گردید. نتایج این مرور میتواند مبنایی برای پژوهشهای آتی در زمینه طراحی آتریومهای سلامتمحور و توسعه ابزارهای ارزیابی همزمان کیفیت دیداری و زیستی نور روز باشد.
سجاد حسین پور، آرش ثقفی اصل، مصطفی بصیری، مسعود حق لسان
چکیده عدالت فضایی بر برخورداری عادلانه گروههای مختلف اجتماعی از منابع، فرصتها و امکان حضور، دسترسی و استفاده از فضاهای عمومی شهری تأکید دارد. با این حال، فراگیری این فضاها تنها به توزیع یا دسترسی کالبدی محدود نمیشود و کیفیت تجربه گروههای مختلف شهروندان از محیط نیز در تحقق آن نقش اساسی دارد. پژوهش حاضر با هدف تبیین ماهیت فراگیری فضاهای عمومی شهری در چارچوب عدالت فضایی در شهر تبریز انجام شد. پژوهش با رویکرد کیفی و راهبرد مطالعه موردی انجام گرفت و دادهها از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته عمیق با ۱۵ مشارکتکننده شامل خبرگان دانشگاهی، مدیران و کارشناسان شهری و شهروندان، همراه با مشاهده میدانی نظاممند و بررسی اسناد مرتبط گردآوری شد. مشارکتکنندگان بهصورت هدفمند انتخاب شدند و فرایند گردآوری دادهها تا دستیابی به اشباع دادهها و عدم ظهور مضمون جدید ادامه یافت. تحلیل دادهها با استفاده از روش تحلیل مضمون براون و کلارک و با بهرهگیری از نرمافزار NVivo انجام شد. در فرایند تحلیل، ۲۸۷ کد اولیه استخراج شد که پس از سازماندهی، بازبینی، مقایسه و ادغام مفهومی، در قالب ۳۴ مضمون فرعی و ۱۲ مضمون اصلی در چهار بعد کالبدی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی صورتبندی شدند. فراوانی ارجاعات کدگذاریشده صرفاً برای توصیف ساختار دادههای تحلیلشده به کار رفت و مبنایی برای تعیین اهمیت، شدت یا اولویت ابعاد فراگیری در نظر گرفته نشد. یافتهها نشان داد فراگیری فضای عمومی حاصل تعامل میان قابلیت دسترسی و استفاده از محیط، امنیت و امکان مشارکت اجتماعی، برخورداری اقتصادی و بازشناسی تفاوتها و نیازهای فرهنگی است. همچنین، محدودیت در هر یک از این ابعاد میتواند امکان حضور و بهرهمندی واقعی برخی گروههای اجتماعی را کاهش دهد. بر این اساس، فراگیری در فضاهای عمومی تبریز ماهیتی چندبعدی و بههمپیوسته دارد و تحقق آن مستلزم رویکردی یکپارچه و عدالتمحور است که شرایط حضور، استفاده، تعامل و مشارکت معنادار گروههای مختلف شهروندان را بهطور همزمان در سیاستگذاری، برنامهریزی و طراحی فضاهای عمومی مورد توجه قرار دهد.
چکیده امروزه کیفیت ادراک بصری فضاهای معماری، یکی از مؤلفههای مؤثر در شکلگیری تجربه انسان از محیط به شمار میرود؛ بااینحال، بسیاری از ضوابط و معیارهای تنظیم تناسبات و سازماندهی عناصر بصری، همچنان بر تجربه طراح، قواعد کالبدی و معیارهای هنجاری استوار است و کمتر به سازوکار فیزیولوژیک بینایی و نحوه دریافت اطلاعات بصری توسط ناظر توجه دارد. از این منظر، زاویه دید و موقعیت عناصر در میدان بینایی میتواند در نحوه توزیع و تمرکز توجه بصری نقش تعیینکنندهای داشته باشد. پژوهش حاضر با هدف تبیین نقش زاویه دید در ادراک بصری، به تحلیل الگوی توجه کاربران در صحن آزادی حرم مطهر رضوی با بهرهگیری از تکنیک ردیابی چشم میپردازد. بدین منظور، پس از انتخاب صحن آزادی بهعنوان نمونه مورد مطالعه، تصاویر قابل استفاده در محیط آزمایشگاه واقعیت مجازی از زاویه دید منتخب برداشت شد. سپس مواجهه بصری ۲۰ نفر از کاربران با تصاویر مذکور، با استفاده از هدست ردیابی چشم و نرم افزار FOVE ثبت و دادههای حاصل به کمک نرمافزار Gaze Analysis تجمیع و تحلیل شد. شاخص توجه بصری بر اساس دو سنجه «تثبیت» (Fixation) و «ساکاد» (Saccade) و در ارتباط با پنج مؤلفه بصری شامل تودههای کالبدی، عناصر شاخص، آسمان، کفسازی و پوشش گیاهی مورد بررسی قرار گرفت. همزمان، بر مبنای مباحث مرتبط با مکانیسم بینایی انسان، زوایای دید افقی و عمودی و محدوده آسایش دید، روابط نظری میان موقعیت ناظر، فاصله از جداره و گستره میدان دید تبیین شد. یافتهها یافتهها نشان داد که محدوده آسایش بصری در هر سه موقعیت، بخش قابلتوجهی از الگوی توجه کاربران را دربرگرفته است؛ بهطوریکه بهترتیب ۱۴۳۲، ۸۷۳ و ۱۵۴۷ تثبیت در این محدوده ثبت شد. همچنین، بیشترین سهم زمان تثبیت در محدوده آسایش بصری مربوط به موقعیت سوم با 4/93 درصد بود؛ درحالیکه این مقدار در موقعیتهای اول و دوم بهترتیب 6/85 و 3/91 درصد گزارش شد. مقایسه این نتایج با موقعیت عناصر شاخص نشان داد که در موقعیت سوم، افزایش حضور نگاه در محدوده آسایش بصری با افزایش توجه به ایوان و گلدسته همراه بوده است. این یافتهها حاکی از نقش موقعیت ناظر و زاویه دید در شکلگیری محدوده مطلوب ادراک بصری است.
چکیده کیفیت میادین شهری نقشی کلیدی در رضایت شهروندان و تقویت حضور جمعی آنان دارد؛ با این حال، فقدان مدلی جامع برای شناسایی و اولویتبندی مؤلفههای مؤثر بر رضایتمندی همچنان احساس میشود. پژوهش توصیفی-پیمایشی حاضر با هدف ارزیابی رضایت شهروندان از مؤلفههای طراحی میدان امام خمینی (ره) همدان و تعیین سهم نسبی هر عامل انجام شد. جامعه آماری شامل شهروندان بومی حاضر در میدان بود که با نمونهگیری در دسترس و حجم ۱۰۰ نفر انتخاب شدند. ابزار پژوهش پرسشنامه محققساختهای با ۳۱ مؤلفه در قالب ۷ عامل با طیف پنجگزینهای لیکرت بود. روایی محتوایی با نظر متخصصان و روایی سازه با تحلیل مؤلفههای اصلی (PCA) و پایایی با آلفای کرونباخ (۷۹/۰–۸۱/۰) تأیید شد. این تحلیل ۷ عامل با مقدار ویژه بزرگتر از ۱ را استخراج کرد که در مجموع ۵/۶۸ درصد از واریانس کل را تبیین میکنند. نرمال بودن توزیع دادهها با آزمون شاپیرو-ویلک، نمودار Q-Q و شاخص های چولگی و کشیدگی بررسی و غیرنرمال بودن آن تأیید شد؛ لذا از آزمون منویتنی و رگرسیون چندگانه استفاده گردید. نتایج نشان داد رضایت کلی در سطح نسبتاً مطلوبی قرار دارد؛ عامل عملکردی-سرزندگی بالاترین امتیاز و عامل مدیریتی پایینترین امتیاز را کسب کردند. مدل رگرسیون هفتمتغیره در مجموع ۵/۶۸ درصد از واریانس رضایتمندی را تبیین کرد؛ سه عامل عملکردی-سرزندگی (۰/۳۵β=)، روانشناختی-اجتماعی (۰/۲۸β=) و دسترسی-مکانی (۰/۲۰β=) بهطور معنادار رضایتمندی را پیش بینی کردند. آزمون منویتنی تفاوتهای جنسیتی معناداری را در مؤلفههای نورپردازی، بناهای شاخص، امنیت و استراحت آشکار ساخت. پارکینگ، طراحی رویه کف، عوامل طبیعی و تعاملات انفعالی بهعنوان ضعفهای اصلی میدان شناسایی شدند.
چکیده نور روز علاوه بر بهینه کردن مصرف انرژی بر کیفیت سلامت فضاهای داخلی، تقابل معماری با رفتارهای اجتماعی و سلامت افراد در فضا مؤثر است. استفاده از یک سامانه کنترل نور روز، علاوه بر افزایش کیفیت روشنایی طبیعی فضا، مصرف انرژی الکتریکی ساختمان را بهطور قابل ملاحظهای کاهش میدهد. مسئله این پژوهش تلاش برای پاسخ به میزان و نحوه تأثیر کیفیت بازشوهای جدارههای ساختمان بر کیفیت نور روز دریافتی است. به همین جهت به بررسی تأثیر میزان بازشو گره ایرانی طراحی شده بر کارایی روشنایی طبیعی در فضای اداری بر اساس استانداردهای بینالمللی، با استفاده از نرمافزارهای شبیهسازی نور روز و آنالیزهای سالانه منطبق بر اطلاعات آب و هوایی شهر مشهد، در ساعات اشغال فضا میپردازد. در گام نخست تلاش شده است تا مفاهیم اساسی پژوهش مورد مطالعه قرار گیرد. در گام دوم با ابزار تحلیلی دست به مورد پژوهی زده شده است و نحوه تأثیر کیفیت بازشوها بر کیفیت دریافت نور مورد واکاوی قرار گرفته است و در گام آخر با استدلال منطقی و مبتنی بر ابزار تحلیلی نتیجه نهایی صورتبندی شده است. نتایج به دست آمده حاکی از آن است که ضریب بازشو در توزیع روشنایی طبیعی و آسایش بصری در جهتگیریهای مختلف بهخصوص در جبهه جنوبی تأثیر بسیاری دارد. اهمیت نور روز در بهینه کردن مقدار مصرف انرژی، کیفیت سلامت فضاهای داخلی و همینطور تقابل معماری با رفتارهای اجتماعی و سلامت افراد در فضا از طریق طراحی نظاممند که قابلیت کنترل نور روز را با توجه به نیازها و ضروریات فضای زیست داشته باشد مؤثر میگردد.
چکیده گسترش شتابان شهرها و افزایش بیرویه جمعیت موجب بروز مشکلات متعددی شده است؛ لذا گردشگری شهری بهویژه برای کشورهای درحالتوسعه از جمله ایران یک مزیت اقتصادی است تا از طریق آن بتوان فرآیند توسعه را تسریع بخشید. با عنایت به اینکه شهر همدان میتواند یکی از کانونهای جاذب گردشگران بهحساب آید، پژوهش حاضر با هدف بررسی، شناخت، تجزیه و تحلیل پارامترهای مؤثر در توسعه گردشگری شهری، تجزیهوتحلیل نقاط قوت و ضعف، فرصتها و تهدیدهای گردشگری و ارائه راهکارها و راهبردهای توسعه در جهت ارتقاء وضعیت صنعت گردشگری شهر همدان انجام شده است. روش تحقیق در این پژوهش ترکیبی از روشهای میدانی و تحلیلی است. در فاز اول فرضیات و گویههای پژوهش در قالب پرسشنامه بین 355 نفر از گردشگران توزیع شد و همبستگی آنها با استفاده از آزمون اسپیرمن در نرمافزار SPSS تحلیل شد. روایی پرسشنامه صوری بوده و پایایی پرسشنامه با استفاده از آلفای کرونباخ برای گویههای فرض اول 7/0، گویههای فرض دوم 68/0 و گویههای فرض سوم 73/0 محاسبه شده است. نتایج حاکی از آن است که بین توسعه صنعت گردشگری همدان و گویههای فرض اول رابطه معناداری وجود ندارد و همچنین فرض سوم پژوهش مبنی بر پایین بودن میزان رضایتمندی گردشگران شهری همدان از خدمات ارائهشده رد میشود؛ اما فرض دوم پژوهش مبنی بر رابطه معنادار بین یکپارچگی سازمانهای گردشگری و توسعه گردشگری شهر همدان مورد تأیید قرار میگیرد. در فاز دوم پژوهش برای ارائه راهبردهای ارتقاء وضعیت گردشگری شهر همدان از تحلیل SWOT و ماتریس عوامل داخلی و خارجی استفاده شد و در ادامه با استفاده از روش QSPM راهبردها اولویت بندی شدند. نتایج نشان می دهد جذب سرمایه گذاری بخش خصوصی جهت تقویت زیرساخت های اقامتی، رفاهی و استفاده از ظرفیت های غنی تاریخی، فرهنگی و جاذبه های طبیعی از جمله مهم ترین راهبردهای ارتقاء صنعت گردشگری همدان به شمار می رود.
چکیده با توجه به اهمیت پیوند میان انسان و طبیعت در معماری سنتی ایران، پژوهش حاضر با هدف تحلیل مؤلفههای معماری بیوفیلیک در ساختار فضایی باغهای تاریخی ایران و با تأکید بر باغ شاهزاده ماهان کرمان انجام شده است. مسئله اصلی تحقیق، بررسی چگونگی بازتاب سه تجربهی بیوفیلیک کلرت شامل: تجربهی مستقیم، غیرمستقیم و انسانمحور از طبیعت در سازمان فضایی و عناصر کالبدی این باغ است. روش پژوهش توصیفی–تحلیلی و با رویکرد ترکیبی (کیفی–کمی) بوده است. در بخش کیفی، دادهها از طریق تحلیل محتوای نظری و تطبیق عناصر کالبدی باغ با مؤلفههای مدل کلرت گردآوری شد و در بخش کمی، دادههای حاصل از پرسشنامهی پنجدرجهای لیکرت میان ۳۰ بازدیدکننده و ۱۰ متخصص تحلیل گردید. یافتهها نشان داد که مؤلفههای بیوفیلیک در باغ شاهزاده ماهان بهصورت همافزا و هماهنگ حضور دارند و ابعاد روانی، ادراکی و حرکتی کاربران را تحت تاثیر قرار میدهند. عناصر طبیعی همچون جریان آب، تنوع گیاهی و سایهاندازها نقش محوری در تجربهی مستقیم از طبیعت ایفا میکنند، درحالیکه هندسهی منظم، مصالح بومی و نور طبیعی تجربهی غیرمستقیم و فضایی را تقویت مینمایند. ساختار سلسلهمراتبی فضا، محورهای دید و کوشک مرکزی نیز تجربهی انسانمحور را هدایت و انسجام فضایی را افزایش میدهد. نتایج تحقیق نشان میدهد که تلفیق سهگانهی تجربههای بیوفیلیک در این باغ، موجب شکلگیری الگویی منسجم از تعامل انسان و طبیعت شده و کیفیت روانی و ادراکی فضا را بهطور معناداری ارتقا داده است. بر این اساس، میتوان از الگوی فضایی و مفهومی باغ شاهزاده بهعنوان مرجع طراحی برای فضاهای معاصر انسانمحور و پایدار بهره گرفت.
چکیده انسانها برای رسیدن به تعامل با طبیعت، باید انرژی و منابع طبیعی را حفظ کنند و در مصرف آنها صرفهجویی نمایند، هدف اصلی این پژوهش، بررسی عملکرد بیونیکی موریانه و مورچه، در جهت بهینهسازی تهویه و انرژی است و اهداف فرعی، بررسی لانه موریانه و مورچه و روشهای عملکردی آنها برای ایجاد تهویه طبیعی و نیز، بررسی لانه موریانه و مورچه و روشهای عملکردی آنها برای حفظ انرژی است، به نظر میرسد با استفاده از دستاوردهای مطالعه ساختارهای موجود در لانه موریانه و مورچه و با توجه به اینکه این حشرات اجتماعی پیچیده-ترین لانههای زیرزمینی را با عمق زیاد با سیستم شبکهای میسازند و در تمام نقاط لانه، دمای مناسب و ثابتی را با گردش هوای خوب و رطوبت نسبی، بهطور غریزی حفظ میکنند و عملکردهای بیونیکی مناسبی برای رسیدن به تهویه طبیعی و حفظ انرژی دارند، میتوانند الگوی مناسبی در جهت بهینهسازی تهویه و انرژی باشند، روش تحقیق بهطورکلی تحلیلی بوده و با بررسی لانه موریانه و مورچه و الگوهای عملکردی آنها و تلفیق تمام یافتهها، میتوان به هدف والای حفظ و بقای انرژی دست یافت، با گردآوری اطلاعات کتابخانهای و اینترنتی و با استفاده از کتابها و مقالات ترجمه شده معتبر و با بررسی عملکردهای، لانه موریانه و مورچه، در جهت تهویه طبیعی، با جمعبندی و ارزیابی یافتهها، میتوان نتایج مطلوبی در جهت بهینهسازی تهویه و انرژی در معماری به دست آورد، نتایج حاصل از این پژوهش، برای رسیدن به هدف والای تعامل و یکپارچگی با طبیعت و رسیدن به ایدههای بیونیکی با رویکرد بهینهسازی تهویه و انرژی، با بررسی عملکردهای مورچه و موریانه در لانهسازی در جهت حفظ انرژی و بهینهسازی تهویه و الگوبرداری از قوانین عملکردی آنها است.
محجوبه اریش، احمد میرزاکوچک خوشنویس، ندا ضیاءبخش، محمد معرفت
چکیده مدارس از دیرباز جزء مهمترین محل های آموزش علوم و پرورش معنوی کودکان بوده و تأثیر محیط آن در شکلگیری شخصیت فرد در بزرگسالی غیر قابل انکار است. هدف از این تحقیق اثبات رابطه بین حیاط و فضای سبز مدرسه در جهت ارتقای تربیت معنوی کودکان دبستانی است. بنابرین چگونگی تحلیل پیوند میان فضای سبز مدارس و اندیشه اسلامی جهت ارتقای رشد معنوی برای دانشآموزان دبستانی سوال این تحقیق است؟ پژوهش با یک فرضیه اصلی آغاز و بر مبنای پژوهشهای بنیادی پیشین شکل گرفت. این پژوهش به دنبال بررسی چگونگی ارتباط بین کالبد و عناصر معماری باغ ایرانی استفاده شده در حیاط مدارس و آشنایی دانشآموزان با مبناء و منشأ خلقت جهت ارتقاء تربیت معنوی در کالبد فضای آموزشی دبستان ها میباشد. این پژوهش کاربردی در فرآیند دستیابی به پاسخ سؤالات پژوهش از رویکرد کیفی و کمّی استفاده کرده است. با توجه به رویکرد این پژوهش، در مرحله اول (کیفی)، سعی شده تا معیارها و اصول معماری ساختمانهای آموزشی طراحی شده با تلفیق حیاط مدارس قدیم استخراج شود. در مرحله دیگر با استفاده از روش تحلیلی، معیارهای به دست آمده در مدارس ایران بررسی، و ارزشها و راهکارهای طراحی حیاط مدارس ارزیابی و تحلیل شده است. مطالعه مشاهدهای و در عین حال تحلیلی درباره تعدادی از مدارس نمونه انجام شد که به نتیجهگیری نهایی تبیین الگو کمک کرد. یافتهها نشان میدهد وجود حیاط در مدارس با شیوه باغ ایرانی و هندسه باغچه ها به همراه حوض در آن میتواند کودکان را به سمت تربیت معنوی و ارتقاع و رشد متعالی سوق دهد.
چکیده معماری ایران در دوران پهلوی شاهد تغییرات گستردهای است، تلفیق عناصر تاریخی و سبکهای مدرن غربی تلاشی برای تعریف هویت نوین در معماری است. این دوران، بستری برای بازنمایی تاریخ و فرهنگ ایران در قالب معماری معاصر فراهم کرد بهطوریکه همزمان تحت تأثیر سیاستهای ملیگرا و مدرنیزاسیون قرار داشت. مسئله اساسی این پژوهش، بررسی شیوههای مختلف برداشت از تاریخ در معماری این دوره و تأثیر آن بر شکلگیری هویت معماری معاصر ایران است. تحقیق حاضر با استفاده از رویکرد توصیفی-تحلیلی و روش اسنادی-تاریخی، به تحلیل کالبدی بناها و مطالعه زمینههای اجتماعی و سیاسی پرداخته است. منابع کتابخانهای، تحلیل اسناد تصویری و بازدیدهای میدانی از بناهای شاخص، دادههای اصلی تحقیق را فراهم کرده است. یافتهها نشان میدهد که شیوههای برداشت از تاریخ در معماری پهلوی شامل استفاده مستقیم از نمادهای باستانی، ترکیب عناصر سنتی و مدرن و تلفیق سبکهای مختلف غربی با معماری ایرانی بوده است. این برداشتها، گرچه در برخی موارد با نقدهایی مواجه شدند، اما توانستند نقش مؤثری در شکلدهی به هویت معماری معاصر ایفا کنند. بسیاری از بناهای خلقشده در این دوره بازتابی از تلاش برای توازن میان سنت و مدرنیسم است.
چکیده دسترسیپذیری در فضاهای عمومی شهری، یکی از بنیانهای تحقق عدالت فضایی و شاخصی اساسی در ارزیابی کیفیت محیط برای همه اقشار جامعه بهویژه افراد دارای ناتوانی جسمی - حرکتی است. در بسیاری از شهرهای ایران، از جمله شهر پردیس، مبلمان پیادهرو به لحاظ جانمایی، طراحی و تطابق با نیازهای ویژه کاربران با نارساییهای جدی مواجه است. این نواقص باعث شکلگیری موانع کالبدی، حذف ناخواسته اجتماعی، و محدودشدن تعاملات اجتماعی و حضور فعال افراد دارای محدودیت در فضاهای شهری شده است. غفلت از اصول طراحی فراگیر و انسانمحور، در کنار عدم انطباق با استانداردهای جهانی دسترسیپذیری، موجب شده تا این فضاها از ایفای نقش فراگیر خود بازبمانند. پژوهش حاضر باهدف تحلیل وضعیت موجود مبلمان پیادهرو در شهر پردیس و ارائه راهکارهای طراحی کارآمد، متناسب با نیاز کاربران دارای محدودیت جسمی - حرکتی، انجام شده است. رویکرد تحقیق توصیفی - تحلیلی بوده و گردآوری دادهها با بهرهگیری از روشهای مشاهده میدانی سیستماتیک، مصاحبههای نیمهساختاریافته با کاربران و تحلیل محتوای اسناد شهری صورتگرفته است. یافتهها نشان میدهد نبود رمپ استاندارد، عدم پیشبینی فضای جانبی نیمکت برای استقرار ویلچر، کفپوشهای لغزنده، مسیرهای باریک، و نبود تابلوهای اطلاعرسانی در ارتفاع مناسب از جمله عوامل مؤثر در کاهش دسترسیپذیری و کیفیت تجربه کاربران بوده است. برایناساس، چارچوبی طراحی مبتنی بر اصول عدالت فضایی، طراحی جهانی و انسانمحور تدوین گردیده که ضمن ارتقای عملکرد مبلمان پیادهرو، میتواند در بازنگری سیاستهای مدیریت شهری و ارتقای شمولپذیری فضاهای عمومی مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
چکیده این مقاله به بررسی نقش طراحی طبیعتمحور در آموزش معماری ایران و چالشهای پایداری محیطی میپردازد. مسئله اصلی این است که چگونه میتوان اصول طراحی طبیعتمحور را در برنامههای آموزشی معماری ادغام کرد تا به بهبود کیفیت آموزش و افزایش آگاهی زیستمحیطی دانشجویان کمک کند. هدف پژوهش، تحلیل تأثیرات طراحی طبیعتمحور بر پایداری محیطی و ارائه راهکارهایی برای تقویت این رویکرد در آموزش معماری است. روش تحقیق شامل تحلیل کیفی و کمی از مؤلفههای کلیدی طراحی طبیعتمحور و ارزیابی تجربیات عملی در این زمینه است. یافتهها نشان میدهد که در بسیاری از موارد، جنبههای فنی و زیباییشناختی بر اصول پایداری محیطی اولویتدارند که منجر به قطع ارتباط با طبیعت میشود. این مطالعه راهکارهایی برای تقویت آموزش طراحی طبیعتمحور ارائه میدهد که میتواند به ایجاد شیوههای معماری پایدارتر و آگاهتر از محیطزیست منجر شود. نتایج این پژوهش میتواند بهعنوان مبنایی برای تدوین استراتژیهای آموزشی و طراحی معماری در راستای پایداری محیطی و ارتقای کیفیت آموزش معماری در ایران مورداستفاده قرار گیرد. این پژوهش با بهرهگیری از تحلیل نظرات متخصصان و ارزیابی تجربیات عملی، تلاش دارد تا از طریق ادغام مؤثر اصول طراحی طبیعتمحور در نظام آموزشی کشور، به توسعه محیطهای ساختهشده پایدارتر و افزایش تعامل دانشجویان با محیطزیست کمک کند. یافتههای این پژوهش نشان میدهد که طراحی طبیعتمحور میتواند بهعنوان ابزاری مؤثر برای مقابله با چالشهای زیستمحیطی و ارتقای کیفیت زندگی در محیطهای ساختهشده مورداستفاده قرار گیرد.
چکیده تحولات شتابان فناوریهای محاسباتی و گسترش هوش مصنوعی، پارادایمهای رایج شناخت، طراحی، مدیریت و حفاظت از مناظر میراثی را دگرگون ساخته و تصور مناظر میراثی آینده را با چالشها و فرصتهای نوینی مواجه کرده است. در این شرایط، داده به یکی از مهمترین مؤلفههای تصمیمگیری تبدیل شده و گذار از تصمیمگیری مبتنی بر شهود به تصمیمگیری دادهمحور، بهعنوان رویکردی نوین در معماری منظر و مدیریت میراث فرهنگی مطرح شده است. هدف این پژوهش، تبیین نقش سیستمهای پشتیبان تصمیمگیری در این گذار پارادایمی و بررسی ظرفیت آنها در تبدیل داده به دانش و تصمیم در مناظر میراثی آینده است. بدین منظور، ابتدا جایگاه داده، دادهکاوی و فناوریهای محاسباتی در فرآیند شناخت و تصمیمگیری تحلیل شده و سپس با مقایسه روشهای مختلف برداشت داده در حوزه منظر و میراث فرهنگی، فناوری پهپاد–فتوگرامتری بهعنوان روشی کارآمد برای تولید دادههای دقیق، چندلایه و قابل تحلیل از باغهای تاریخی ایران، بهعنوان نمونهای از مناظر میراثی، معرفی شده است. در ادامه، قابلیتهای یک سیستم پشتیبان تصمیمگیری توسعهیافته بر پایه این دادهها در یکپارچهسازی دادهها، تحلیل اطلاعات، استخراج دانش و پشتیبانی از تصمیمگیری تشریح میشود. یافتههای پژوهش نشان میدهد که سیستمهای پشتیبان تصمیمگیری مبتنی بر داده و الگوریتمهای هوش مصنوعی، صرفاً ابزارهایی برای پردازش اطلاعات نیستند، بلکه بهعنوان بستری برای تغییر پارادایم در طراحی، مدیریت و حفاظت از مناظر میراثی عمل میکنند. این سیستمها با تبدیل داده به دانش و دانش به تصمیم، امکان حفظ، انتقال و بازتولید خرد اکولوژیکی و دانش ضمنی و صریح نهفته در مناظر میراثی را فراهم ساخته و زمینه را برای شکلگیری مناظر میراثی، پویا و مبتنی بر شواهد مهیا میکنند.
چکیده تحولات سریع فناوریهای دیجیتال و گسترش هوش مصنوعی، موجب شکلگیری رویکردهای نوینی در معماری و مدیریت محیطهای شهری شده است. در این میان، معماری دادهمحور بهعنوان یکی از مهمترین پارادایمهای نوظهور، ظرفیت بالایی در بهینهسازی مصرف منابع، ارتقای بهرهوری انرژی و افزایش تابآوری زیستمحیطی دارد. هدف پژوهش حاضر، تدوین چارچوب مفهومی معماری دادهمحور در عصر هوش مصنوعی با رویکرد پایداری زیستمحیطی است. این پژوهش از نظر ماهیت، کیفی بوده و با استفاده از مرور نظاممند ادبیات و روش تحلیل مضمون انجام شده است. دادههای پژوهش از طریق بررسی منابع علمی معتبر داخلی و بینالمللی در حوزههای معماری هوشمند، هوش مصنوعی، اینترنت اشیا، دوقلوهای دیجیتال و پایداری زیستمحیطی گردآوری شد. تحلیل دادهها بر اساس رویکرد براون و کلارک انجام گرفت و در فرایند کدگذاری، بیش از ۱۵۰ کد اولیه استخراج و در قالب مضامین سازماندهی شد. یافتههای پژوهش نشان داد که معماری دادهمحور در عصر هوش مصنوعی بر چهار مضمون اصلی شامل «زیرساخت دادهمحور و هوشمندسازی معماری»، «تحلیل هوشمند و تصمیمگیری تطبیقی»، «پایداری و تابآوری زیستمحیطی» و «حکمرانی، تعامل و بستر اجرایی» استوار است. نتایج همچنین نشان داد که عملکرد این رویکرد بر پایه چرخهای پویا شامل جمعآوری دادههای واقعیزمان، تحلیل هوشمند، تصمیمگیری تطبیقی و یادگیری مستمر شکل میگیرد. چارچوب مفهومی ارائهشده بیانگر آن است که تلفیق فناوریهای دادهمحور و هوش مصنوعی با اصول پایداری میتواند زمینهساز توسعه ساختمانها و شهرهای هوشمند، پایدار و تابآور شود. این پژوهش ضمن توسعه ادبیات نظری معماری دادهمحور، میتواند مبنایی برای سیاستگذاری و طراحی محیطهای شهری هوشمند در آینده باشد.